(۱) سکندر و وفات او
سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس
۲۶ شعر از عطار نیشابوری
سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس
بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پند
مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زی
محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس
بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب