(۲) حکایت نمرود
عطار نیشابورییکی کشتی شکست و هفتصد تن
درآب افتاد و باقی ماند یک زن
زنی برتخته آنجا مگر ماند
بزاد القصه وز وی یک پسر ماند
چو بنهاد آن زن آشفته دل بار
فرو افتاد در دریا نگونسار
بر آن تخته بماند آن کودک خرد
پیاپی موجش از هر سو همی برد
خطاب آمد بباد و موج و ماهی
که این طفلیست در حفظ الهی
نگه دارید تا نرسد بلاییش
که می باید رسانیدن بجاییش
همه روحانیان گفتند الهی
چه شخصست این میان موج و ماهی
خطاب آمد کزین شوریده ایام
چو وقت آید شوید آگه بهنگام
