(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد
عطار نیشابوریزنی آورد طفلی را ببازار
ز مادر گم شد و بگریست بسیار
زمانی خاک بر سر زود می ریخت
زمانی اشک خون آلود می ریخت
چو می دیدند غرق خون و خاکش
بترسیدند از بیم هلاکش
بدو گفتند مادر را چه نامست
بگو گفتا ندانم کوکدامست
بدو گفتند بس دیوانه تو
کجاست آخر نگویی خانه تو
چنین گفت آن بچه افتاده گمراه
که یک ذره نیم زان خانه آگاه
بدو گفتند نام آن محلت
بگو تا فارغ آیی زین مذلت
چنین گفت او که پر دردست جانم
که نام آن محلت هم ندانم
بدو گفتند پس با تو چه سازیم
که تو می سوزی و ما می گدازیم
چنین گفت او که من سرگشته راه
نیم از مادر و از نامش آگاه
محلت می ندانم خانه هم نیز
بجز مادر نمی دانم دگر چیز
من این دانم چنین در مانده بی کس
که اینجا مادرم می باید و بس
من این دانم که پر خونست جانم
که مادر بایدم دیگر ندانم
اگر تو مرد صاحب درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی
ولی چون تو ننوشی خون علی الحق
نه بینی در جهان مطلوب مطلق
ولی تو تو نه تو عکس اویی
ازان تو هم جمیل و هم نکویی
اگرچه تو نکویی ای نکوبین
چو تو عکسی نه خود آن او بین
به بین احوال خود تا بر چه سانست
نه نیکویی تو او نیکونهانست
تو خود را منگر و این جان و تن را
نهاد او نگر نه خویشتن را
