(۱) حکایت افلاطون و اسکندر
فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شوشه کند اکسیر سازد به پنجه سال شد در گوشه گم ز قشر بیضه و ازموی مردم چنان اکسیر کرد و معتبر کرد
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شوشه کند اکسیر سازد به پنجه سال شد در گوشه گم ز قشر بیضه و ازموی مردم چنان اکسیر کرد و معتبر کرد
مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی ب
چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر
بزرگی هم نکودل هم نکو عقل ز خواجه بوعلی طوسی کند نقل که این ساعت تو در عین بلایی که از سر تا قدم جمله فنایی همه پشتی همه رو گرد در راه همه رؤیت همه دیده شو آنگاه همه دیده همه دل شو
یکی پرسید ازان دیوانه مردی که چه بود درد چون داری تو دردی چنین گفت او که دردآنست پیوست که چون باید بریده دست را دست و یا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید از همه چیز کسی را هم چ