(۸) سؤال کردن سائل از مجنون
عطار نیشابوریبمجنون گفت آن یاری ز یاری
که لیلی را تو چندین دوست داری
بدو گفتا بحق عرش و کرسی
که گر من دوستش دارم چه پرسی
رفیقش گفت چندین شعر گفتن
شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
میان خاک و خون بودن بزاری
چه بودست این همه بر دوستداری
جوابش دادکان بگذشت اکنون
که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
دویی برخاست اکنون از میانه
همه لیلیست مجنون بر کرانه
چو شیر و می بهم پیوسته گردند
ز نقصان دو بودن رسته گردند
یکی چون آشکارا گشت اینجا
دویی را نیست یارا گشت اینجا
اگر هستی بجان او را خریدار
چو تو گم گشتی او آمد پدیدار
چنان گم شو که دیگر تا توانی
نیابی خویش را در زندگانی
