بخش ۲ - در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم
عطار نیشابوریدرآمد یک شبی جبریل از دور
براقی برق رو آورد از نور
که ای مهتر ازین زندان گذر کن
بدارالملک روحانی سفر کن
که بسیار انبیاء و مرسلین اند
بهر جانب جهانی حور عین اند
همه بر ره نشسته چشم بر راه
ز بهر رویت ای خورشید درگاه
فکنده خویشتن حوران ز غرفه
که تا زیشان مگر گیری به تحفه
فتاده در ملایک بانک و غلغل
که تا ز آن سوی رانی بوک دلدل
همه شب اختران عالم افروز
سپند چشم می سوزند تا روز
تو خود دانم که چندان داری از نور
که یزدانت فراغت داد از حور
که می دانم که چونست اشتیاقت
بگیر آن حلقه را و بر حرم زن
چو با حق شد زفان جانت هم راز
ز راز خویش دل با خویش پرداز
از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر
براند و خطبه خواند اول بر افلاک
سبق داد از حقیقت مرسلین را
ز حضرت نور دین بسیار دیده
ز نور خویش را نابود دیدند
چه می گویم در آتش دود دیدند
ز صحن خاک در یک طرفه العین
علم بر عرش رب العالمین زد
بآخر هم چنان می شد علو جوی
ملایک صد هزاران طرقوا گوی
کشیده نزل بر مه ماهی از فرش
فکنده حمل بر هم حامل العرش
که آمد صدر و بدر هر دو عالم
چو در نه پرده نیلی سفر کرد
که بود از هرچ پیش آمد گزیرش
نکرد از هیچ جانب یک نظر او
رفیقی داشت در اعلا مگر او
ز حوران گرچه صحن باغ پر بود
دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود
چنان از پیشگه روشن شد آن نور
که روح القدس بیرون ماند از دور
چو روشن شد ز نور حق حوالی
فغان برداشت روح القدس حالی
بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر
تو ای روح الامین پیش جنابی
که شد پیغامبران را زهره آبی
هزاران جان همی سوزد درین راه
ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه
نمی دانند صدیقان سر از پای
غم پر می خوری آخر چنین جای
بسوزی پر چه مرد این مقامی
تو ای روح الامین بنشین به درگاه
مشو رنجه که لی وقت مع الله
تو شاگرد منی بنشین به سامان
بپرس از من که احسان چیست و ایمان
تو بر در باش اکنون جبرییلا
ترا در اندرون پرده ره نیست
که هر سرهنگ مرد بارگه نیست
منم در نور حق پروانه کردار
پناه از حق طلب از پر چه جویی
سخن در سر رود از پر چه گویی
ز روح القدس چون برتر گذشت او
ز هر چش پیش آمد درگذشت او
بقدر آنجا که مهتر را محل بود
زحل آنجا به نسبت در وحل بود
چنان نزدیک حق شد جانش از نور
که از وی جبرییل افتاد از دور
که یک پر ز آسمانش بر زمین
چنان آنجا ز مهتر دور بود او
که مهتر را چو گنجشگی نمود او
چو بگذشت از جهت ره گشت باریک
به آخر شد به رب العزه نزدیک
چه گویم من در آن حضرت که چون بود
که آن دم از وجود خود برون بود
در آن قربت دلش پر موج اسرار
وزان دهشت زفانش رفت از کار
چو گل برگ حیا خوی کرده جانش
ز حس بگذشت وز جان هم گذر کرد
چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد
همی چندان که چشمش کار می کرد
دلش در چشم او دیدار می کرد
چو از درگه به خلوتگه فرو رفت
در آن هیبت محمد مانده بی کار
چو حق می دید کو می زد پر و بال
به دلداری سلامش گفت در حال
از آن حالت دمی با خویشش آورد
خطاب آمد که دع نفسک درون آی
به بی یسمع و بی ینطق برون آی
چرا بی خود شدی آخر چه بودت
کنون چون سوختی بر هم بتان را
یتیمی وز یتیمی این بدیع است
که خلق هر دو عالم را شفیع است
فقیری وز فقیری این شگفت است
که عرش و فرش صیت او گرفتست
مرایی گر یتیمی گرچه درویش
ترا ام من ترا این از همه بیش
چه باکست از فقیری فقر فخرست
که خال الوجه فی الدارین فقرست
تو دری گر یتیمی این چه بیم است
که در را بهترین وصفی یتیم است
به آخر چون نسب از خود برید او
به گوش جان سلام حق شنید او
نشاید گفت تنها خورد این را
کریمی بین که چون کرد این قدح نوش
نکرد این خلق مسکین را فراموش
خطاب آمد که ای معصوم مطلق
تو حق داری و حقور را رسد حق
بخواه آنچت بود درخواست کردن
ز تو درخواست وز ما راست کردن
که یا رب امتی دارم گنه کار
بفضل خود ز آتش شان نگه دار
ببین زاری و دل سوزی ایشان
به لطفت جمله را حاجت روا کن
همه عالم کفی خاکند ای پاک
که ریگی اندرین دریا بود خوش
چه کم گردد ز بحری بی کناره
که کاهی می کند در وی نظاره
بگفت این و روان شد بلبل قدس
مشام جانش پر مشک از گل انس
درو نرسیده تا در او رسیده
به پر خاک رهش بر سر نهاده
نشسته قدسیان در دیده بانیش
که تا بویی بیامد از معانیش
چه پنداری که خاک پای آن صدر
به خاک پای او سوگند خورد او
که لا اقسم بهذا یاد کرد او
دمی ای صدر دین عطار را باش
شفاعت خواه او شو کار را باش
که تا هستم برین درگاه وقفم
که بر سر می کنم از آرزو خاک
اگر روزی بدان میدان درآیم
چه گویم زین خم چوگان برآیم
حنوطی سازم از خاک تو جان را
سه حاجت خواهم از درگاه تو من
که هستم سخت حاجت خواه تو من
که پیش از مرگ این دل داده درویش
دگر چون جانم از تن شد پر آزاد
تو در بر گیریش یا رب چنین باد
دلا جان را فدای راه او کن
به تقوی روی در درگاه او کن
به دنیا دم ز دین پاک او زن
به عقبی دست در فتراک او زن
کسی راهست جامی پر عسل پیش
که زیر این عسل زهرست در جام
چو از طفل آن سخن دارد شنیده
بلاشک دست از آن دارد کشیده
ترا چندین پیمبر کرده آگاه
که خواهد بود کاری صعب بر راه
خدایا نور دین هم راه ما کن
ز ما خشنود گردان جان پاکش
تحیت باد بیش از صد هزاران
برو از حق وزو بر جمع یاران
ابوبکر و عمر عثمان و حیدر
بخش ۲ - در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم - عطار نیشابوری | ناهید