شعر | ناهیدحقیقت علم و دانش علم دین است
بدان تو علم ما حق الیقین است
به ظاهر علم دین باید شنیدن
معانی باید از آن راه دیدن
چو دانی علم باطن راه یابی
به هر چیزی دل آگاه یابی
ز علم ظاهری رنجور گردی
ز علم باطنی منصور گردی
ز علم ظاهری گردی پریشان
ز علم باطنی یابی تو ایمان
ز علم ظاهری جز قال نبود
ز علم باطنی جز حال نبود
به سوی علم قرآن راه می جو
ز معنایش دل آگاه می جو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلب کن مغز ای دوست
تو معنی می طلب از علم قرآن
حقیقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا این سبق را
ز دانایان طلب کن علم دینی
زمین و آسمان و جمله اشیاء
چو خشخاشی بود در پیش دانا
از این خشخاش ای نادان تو چندی
تو خود را ای برادر نیست می دان
که هستی را نزیبد هیچ رحمان
پس آنگه این معانی خوش بخوانی
تو خود را گر شناسی علم دین است
حقیقت علم را معنی همین است
به خود رایی تو علم دین نیابی
تو را رهبر به علم دین رساند
به جوهر ذات گفتم این معانی
تو می باید که این معنی بدانی
ولی خر مهره باشد در جهان پر
چو خرمهره بود در پیش نادان
زهی دولت اگر بردی به او پی
چو دانستی به معنی مرتضی را
که گوید سر لو کشف الغطا هم
کرا قدرت که گوید حق بدیدم
که او باشد خداخوان و خدادان
برون ست این به معنی از شریعت
علی من من علی دان ای مسلمان
که او برتر بود از هرچه بینی
به دستش موم گشته سنگ خارا
طریق علم او ما را رفیق است
درین ره لطف او ما را شفیق است
سراسر این کتب اسرار شاه است
به معنی هر دو عالم را پناه است
ولی پنهان مکن در نزد دانا
مرا عباسیان بسیار خواندند
که تا اسرار دین من بدانند
نمودم دین خود پنهان چو عنقا
اگر اسرار دین را باز گویم
به نزد عارفان این راز گویم
تو این اسرار چون خوانی ندانی
مینداز این کتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر یزدان
اگر تو این کتب از دست دادی
از این جوهر بدانی رمز اسرار
چو دیدی سر او خاموش می باش
ز سر تا پا سراسر گوش می باش
ز بعد این کتب مظهر طلب دار
ازو پیدا شود اسرار آن یار
ازو یابی تو هم ایمان و هم دین
به کام تو شود هم آن و هم این
ازو ظاهر شود پنهان و پیدا
از آدم تا به این دم سر وحدت
درو بینی ز راه علم و حکمت
تو را در دین احمد مقتدا اوست
تو را رهبر به سوی مرتضا اوست
ولی از جاهلان او را نگه دار
ترا ایمن کند از خیر و از شر
ز دین خویش بر خوردار باشی
ترا یاری به از جوهر نباشد
که در هر کان بدان گوهر نباشد
چو مظهر یافتی در وی نظر کن
در او بینی تو جوهرهای بسیار
بود هر بیت او لؤلؤی شهوار
که تا بینی که غواصان کیانند
در آن بحرند غواصان طلبکار
کزین دریا برآرند در شهوار
همان باران رحمت بر که بارد
که درمی آورند از بحر یک سر
برآورد حیدر از دریا بسی در
که شد دامان اهل الله ازو پر