بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوریآن مریدی پیش شیخ نامدار
نام حق میگفت بیرون از شمار
شیخ اورا گفت ای بس ناتمام
نیست حق را در حقیقت هیچ نام
زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست
آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست
گر توصد دریا در آشامی بزور
همچو کوهی باش و چون دریا مشور
تو مباش آخر چنان کز جرعه
ره به پهلو میروی چون رقعه
هفت دریا نوش کن پس در زحیر
ز آرزوی قطره دیگر بمیر
تشنه او میر گر تو زنده
خاک این درباش اگر تو بنده
کاسه چندین ملیس ای بوالعجب
چون بخوردی کاسه دیگر طلب
هرکه آبستن نشد از درد این
او زنی باشد نباشد مرد این
