رباعی شمارهٔ ۱۴۲
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین
دشت از مجنون که لاله می روید از او ابر از دهقان که ژاله می روید از او طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد ما و دلکی که ناله می روید از او
ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبله عالمین ز خاک در تو در خطه کون و هر کجا سلطانی ست بر خط تو سر نهاد و شد چاکر تو
گر خلوت و عزلت است سرمایه تو هرگز به ضلالت نرسد پایه تو مانند هما مجرد آ تا بینی ارباب سعادت همه در سایه تو
افضل تو به هر حالی مغرور مشو پروانه صفت به گرد هر نور مشو از خودبینی ست کز خدا دور شوی نزدیک خود آی و از خدا دور مشو
ای دل ز غم جهان که گفتت خون شو یا ساکن عشوه خانه گردون شو دانی چه کنی چو نیست سامان مقام انگار درون نیامدی بیرون شو
افضل در دل می زنی آخر دل کو عمری ست که راه می روی منزل کو شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان هفتاد و دو چله داشتی حاصل کو
دنیا به مراد رانده گیر آخر چه وین نامه عمر خوانده گیر آخر چه گیرم که به کام دل بمانی صد سال صد سال دگر بمانده گیر آخر چه
ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاست صورت بستی که طبع صورتگر ماست بفزود و بکاست تا بدانی ره راست کاین عالم را مصور کامرواست
ای پای شرف بر سر افلاک زده وی دم همه از خلعت لولاک زده و آنگه به سرانگشت ارادت یک شب درع قصب ماه فلک چاک زده
ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه وز مرگ چه ترسی چو درخت از تیشه گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
گر مغز همه بینی و گر پوست همه هان تا نکنی کج نظری کوست همه تو دیده نداری که درو در نگری ورنه ز سرت تا به قدم اوست همه
ای لطف تو در کمال بالای همه وی ذات تو از علوم دانای همه بینی بد و نیک و همه پیدا و نهان چون دیده صنع توست بینای همه
مستم به خرابات ولی از می نه نقلم همه نقل است و حریفم شی نه در گوشه خلوتم نشان پی نه اشیاء همه در من و من در وی نه
رندی باید ز شهر خود تاخته ای بنیاد وجود خود برانداخته ای زین نادره ای سوخته ای ساخته ای و آنگه به دمی هر دو جهان باخته ای
این نیست جهان جان که پنداشته ای وین نیست ره وصل که برداشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات در منزل توست لیک انباشته ای
گر دریابی که از کجا آمده ای وز بهر چه وز بهر چرا آمده ای گر بشناسی به اصل خود بازرسی ور نه چو بهایم به چرا آمده ای
ای عین بقاء در چه بقایی که نه ای در جای نه ای کدام جایی که نه ای ای ذات تو از جا و جهت مستغنی آخر تو کجانی و کجایی که نه ای
ای آن که شب و روز خدا می طلبی کوری گرش از خویش جدا می طلبی حق با تو به صد زبان همی گوید راز سر تا قدمت منم که را می طلبی
در عین علی هو العلی الاعلی ست در لام علی سر الهی پیداست در یای علی سوره حی قیوم برخوان و ببین که اسم اعظم آن جاست
ای صوفی صافی که خدا می طلبی او جای ندارد ز کجا می طلبی گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی ور زانکه ندانی اش که را می طلبی
دعوی به سر زبان خود وابستی در خانه هزار بت یکی نشکستی گویی به یکی قول شهادت رستم فردات کند خمار کامشب مستی
از معدن خویش اگر جدا افتادی آخر بنگر که خود کجا افتادی در خانه خود خدای را گم کردی زان در ره خانه خدا افتادی
مردی باید بلند همت مردی زین تجربه دیده ای خرد پروردی کو را به تصرف اندرین عالم خاک بر دامن همت ننشیند گردی