رباعی شمارهٔ ۱۶۴
گر حاکم صد شهر و ولایت گردی ور در هنر و فضل به غایت گردی گر فاسق مطلقی و گر زاهد خشک روزی دو سه بگذرد حکایت گردی

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گر حاکم صد شهر و ولایت گردی ور در هنر و فضل به غایت گردی گر فاسق مطلقی و گر زاهد خشک روزی دو سه بگذرد حکایت گردی
چند از پی اسباب و تنعم گردی تا کی به در سرای مردم گردی در دایره وجود تو دایره ایست زین دایره گر برون روی گم گردی
گر در نظر خویش حقیری مردی ور بر سر نفس خود امیری مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری مردی
یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی نه کافر و نه گبر و نه ترسا بودی گر دیده جهل خلق بینا بودی این رشته که سر دو تاست یک تا بودی
در آینه جمال حق کن نظری تا جان و دلت بیابد از حق خبری خواهی که دل و جانت منور گردد باید که به کویش گذری سحری
در جستن جام جم ز کوته نظری هر لحظه گمانی نه به تحقیق بری رو دیده به دست آر که هر ذره خاک جامی ست جهان نمای چون در نگری
هر نقش که بر تخته هستی پیداست آن صورت آن کس است کان نقش آراست دریای کهن چو بر زند موجی نو موجش خوانند و در حقیقت دریاست
گر تو به خود و حال خود در نگری بر تن همه پوست همچو جامه بدری از خوردن نان و آب بینی که همی جز زهر نیاشامی و جز خون نخوری
یا رب ز قضا بر حذرم می داری وز حادثه ها بی خبرم می داری هر چند ز من بیش بدی می بینی هر دم ز کرم نکوترم می داری
گیرم که سلیمان نبی را پسری بر باد نشسته ای جهان می سپری گیرم که به کام توست گیتی شب و روز بنگر که پدر چه برد تا تو چه بری
با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مرو آزاد بزی در به ز خودی نظر مکن غصه مخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی
از باد اگر سبق بری در تیزی چون خاک اگر هزار رنگ آمیزی چون آب محبت علی نیست تو را آتش ز برای خود همی انگیزی
از کبر مدار هیچ در سر هوسی کز کبر به جایی نرسیده است کسی چون زلف بتان شکستگی عادت کن تا دل ببری هزار در هر نفسی
تا ره نبری به هیچ منزل نرسی تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی حال سگ کهف بین که از نادره هاست تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
بی مرگ به عمر جاودانی نرسی نامرده به عالم معانی نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به آب زندگانی نرسی
در راه طلب اگر تو نیکو باشی فرمانده این سرای نه تو باشی اول قدم آن است که او را طلبی واخر قدم آن است که خود او باشی
ای دل ز شراب جهل مستی تا کی وی نیست شونده لاف هستی تا کی ای غرقه بحر غفلت ار ابر نه ای تر دامنی و هواپرستی تا کی
در کار جهان بیع و شری بر هیچ است نقشی است خوش آدمی ولی بر هیچ است زنهار بر این چهار دیوار وجود فارغ ننشینی که بنی بر هیچ است
ای تو به مجردی نرفته گامی چه ات زهره آن بود که جویی کامی تو درد فراق نیمه شب برده نه ای در صحبت او کجا رسی تا خامی
رفتم به سر تربت محمود غنی گفتم که چه برده ای ز دنیای دنی گفتا که دو گز زمین و ده گز کرباس تو نیز همین بری اگر صد چو منی
ای آن که خلاصه چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی دیوی و ددی و ملکی انسانی با توست هر آنچه می نمایی آنی
ای ناطق اگر به مرکز جسمانی حاصل نکنی معرفت سبحانی فردا که علایق از بدن قطع شود در ظلمت جهل جاودان در مانی
ای نفس گذشت عمر در حیرانی خود سیر نمی شوی ز بی سامانی نه لذت زندگی خود می یابی نه راحت مردگی تن می دانی
گر با تو فلک بدی سگالد چه کنی ور سوخته ای از تو بنالد چه کنی ور غم زده ای شبی به انگشت دعا اقبال تو را گوش بمالد چه کنی