رباعی شمارهٔ ۱۸۶
ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی تو روح مقدسی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت بادا کآیی و مقیم خطه خاک شوی

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی تو روح مقدسی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت بادا کآیی و مقیم خطه خاک شوی
تا خاص خدای را تو از جان نشوی بر مرکب عشق مرد میدان نشوی شیران جهان پیش تو روبه باشند گر تو سگ نفس را به فرمان نشوی
ای لطف تو دستگیر هر خود رایی وی عفو تو پرده پوش هر رسوایی بخشای بر آن بنده که اندر همه عمر جز درگه تو هیچ ندارد جایی
تا دیده دل ز دیده ها نگشایی هرگز ندهند دیده ها بینایی امروز از این شراب جامی در کش مسکین تو که در امید پس فردایی
افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
زنهار در این راه مجازی نایی تا کار حقیقتی نسازی نایی این ره ره مردان و سراندازان است جان بازان اند تا نبازی نایی
یا رب چو بر آرنده حاجات تویی هم قاضی کافه مهمات تویی من سر دل خویش چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات تویی
ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی
اندوه تو دلشاد کند هر جان را کفر تو دهد تازگی ای ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند درمان را
آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
با یک سر موی تو اگر پیوند است بر پای دلت هر سر مویی بند است گفتی که رهی دراز دارم در پیش از خود به خود آی دوست بین تا چند است
در کوی تو صد هزار صاحب هوس است تا خود به وصال تو که را دسترس است آن کس که بیافت دولتی یافت عظیم و آن کس که نیافت داغ نایافت بس است
در بادیه عشق دویدن چه خوش است وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است گر دست دهد صحبت اهل نفسی دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
سرتاسر آفاق جهان از گل ماست منزلگه نور قدس کلی دل ماست افلاک و عناصر و نبات و حیوان عکسی ز وجود روشن کامل ماست
هر کار که هست در جهان پیشه ماست هر شیر دلی که هست در بیشه ماست از ما مگذر که چون ببینی به یقین زان خرم و خوب تر در اندیشه ماست
اول ز مکونات عقل و جان است و اندر پی او نه فلک گردان است زین جمله چو بگذری چهار ارکان است پس معدن و پس نبات و پس حیوان است
تا گردش گردون فلک تابان است بس عاقل بی هنر که سرگردان است تو غره مشو ز شادی ای گر داری در هر شادی هزار غم پنهان است
من آن گهرم که عقل کل کان من است و این هر دو جهان دو رکن از ارکان من است کونین و مکان و ماوراء زنده به اوست من جان جهانم نه جهان جان من است
چرخ فلکی خرقه نه توی من است ذات ملکی نتیجه خوی من است سر ازل و ابد که گوش تو شنید رمزی ز حدیث کهنه و نوی من است
دل سیر نشد از کم و از بیش تو را با آن که منازل است در پیش تو را عذرت نپذیرند گه مرگ از آنک بسیار بگفته اند در پیش تو را
هرگز بت من روی به کس ننموده است و این گفت و شنود خلق بر بیهوده است و آن کس که بتم را به سزا بستوده است او هم به حکایت ز کسی بشنوده است
هر نفس که او درد ز درمان دانست دشخوار خرد تواند آسان دانست چیزی که وجود آن نیابی در خود بیرون ز خود از چه روی بتوان دانست
بر سیر اگر نهاده ای دل ای دوست چون سیر به یک بار برون آی از پوست زنهار مگرد گرد این راه مخوف تا همچو پیاز خاطرت تو بر تو ست
سمع و بصر و زبان و دستم همه اوست من نیستم و هستی هستم همه اوست این هستی موهوم خیالی است صریح زین هستی موهوم چو رستم همه اوست