رباعی شمارهٔ ۳۴
راه ازل و ابد زبان و سر توست و آن در که کسی نسفت در کشور توست چیزی چه طلب کنی که گم کرده نه ای از خود بطلب که نقد تو در بر توست

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
راه ازل و ابد زبان و سر توست و آن در که کسی نسفت در کشور توست چیزی چه طلب کنی که گم کرده نه ای از خود بطلب که نقد تو در بر توست
گر تخم برومند نشد کشته توست ور جامه پسندیده نشد رشته توست گر ز آن که تو را پای فرو رفت به گل از کس تو منال کاین گل آغشته توست
در هر برزن که بنگرم آشوبی ست آشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست تا پاک کنند گیتی از یک دیگر هر ریش که هست بر زنخ جارویی ست
چندین غم مال و حسرت دنیا چیست هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست این یک نفسی که در تنت عاریتی ست با عاریتی عاریتی باید زیست
من من نی ام آن کس که منم گوی که کیست خاموش منم در دهنم گوی که کیست سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی آن کس که منش پیرهنم گوی که کیست
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست نه نه غلطم که جمله بگذاشتنی ست بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست الا عزت که آن نگه داشتنی ست
در کار کش این عقل به کار آمده را تا راست کند کار به هم برزده را از نقش خیال در دلت بتکده ایست بشکن بت و کعبه ساز این بتکده را
عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست درد تو ز هر بی بصری خالی نیست هر چند که در خلق جهان می نگرم سودای تو از هیچ سری خالی نیست
احداث زمانه را چو پایانی نیست و احوال جهان را سر و سامانی نیست چندین غم بیهوده به خود راه مده کاین مایه عمر نیز چندانی نیست
آن کس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو نرفته جمله حاصل پنداشت علم و ورع و زهد و تمنا و طلب این جمله رهند خواجه منزل پنداشت
ای در طلب آن که لقا خواهی یافت وقتی دگر از فوق سما خواهی یافت با توست خدا و عرش اعظم دل توست با خود چو نیابی اش کجا خواهی یافت
راهی ست دراز و دور می باید رفت آنجات اگر مراد برناید رفت تن مرکب توست تا به جایی برسی تو مرکب تن شوی کجا شاید رفت
آرام منا کجاست آرامگهت ره سوی تو کو که سوی من باد رهت زین روی که مه به شب بود روز رهی شب گشت در آرزوی روی چو مهت
بر خود چه نهی رنج در این جای سپنج چون پای یقین نهاده ای بر سر گنج بنشین به تأنی و بر آسا از رنج و آن گنج به معیار خرد بر خود سنج
هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کاین همه بر خود سنج از خوردن و خواستن بر آسا و بباش و آرام گزین که خفته ای بر سر گنج
ای کرده فریبنده جهانت گستاخ می آیی و می روی در او پهن و فراخ گویی نرسد مرگ به من چون نرسد نه پای وی آبله نه کفشش سوراخ
عمر تو اگر فزون شود از پانصد افسانه شوی عاقبت از روی خرد باری چو فسانه می شوی ای بخرد افسانه نیک شو نه افسانه بد
بی آن که به کس رسید زوری از ما یا گشت پریشان دل موری از ما بی هیچ برآورد به صد رسوایی شوریده سر زلف تو شوری از ما
چون درد توام در این دل ریش افتاد بیگانگی ام نخست بر خویش افتاد چون دیده به جستجوی رویت برخاست از آرزوی تو اشک در پیش افتاد
دل نعره زنان ملک جهان می طلبد پیوسته وجود جاودان می طلبد مسکین خبرش نیست که صیاد اجل پی بر پی او نهاده جان می طلبد
غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد
عشق تو مرا زنده جاویدان کرد سودای توام بی سر و بی سامان کرد لطف و کرم تو جسم را چون جان کرد در خاک عمل بهتر از این نتوان کرد
در عشق تو جان بوالهوس می میرد چون شعله ز انبوهی خس می میرد روزی که دلم به طره بستی گفتم کاین مرغ آخر در این قفس می میرد
یاد تو کنم دلم چنان برخیزد که امید به کلی از جهان برخیزد آیا بودا که از میان من و تو ما بین فراق از میان بر خیزد