رباعی شمارهٔ ۵۶
چندان برو این ره که دویی برخیزد گر هست دویی به رهروی برخیزد تو او نشوی ولی اگر جهد کنی جایی برسی کز تو تویی برخیزد

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چندان برو این ره که دویی برخیزد گر هست دویی به رهروی برخیزد تو او نشوی ولی اگر جهد کنی جایی برسی کز تو تویی برخیزد
دنیا مطلب تا همه دین ات باشد دنیا طلبی نه آن نه این ات باشد بر روی زمین زیر زمین وار بزی تا زیر زمین روی زمین ات باشد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد چون نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
تا داروی او درد مرا درمان شد پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد جان و دل و تن هر سه حجاب ره بود تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب وز شاخ برهنه سایه داری مطلب عزت ز قناعت است و خواری ز طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب
صاحب نظران که آینه یکدگرند چون آینه از هستی خود بی خبرند گر روشنیی می طلبی آینه وار در خود منگر تا همه در تو نگرند
مردان رهت که سر معنی دانند از دیده کوته نظران پنهانند این طرفه تر است هر که حق را بشناخت مؤمن شد و خلق کافرش می خوانند
مردان رهت واقف اسرار تواند باقی همه سرگشته پرگار تواند هفتاد و دو ملت همه در کار تواند تو با همه و همه طلبکار تو اند
آنان که ز معبود خبر یافته اند از جمله کاینات سر تافته اند دریوزه همی کنم ز مردان نظری مردان همه از قرب نظر یافته اند
در مصطبه عمر ز بدنامی چند عاجز شده از سرزنش عامی چند کو قوت پایی که مرا گیرد دست تا پیش اجل باز روم گامی چند
تا حا و دو میم و دال نامت کردند عرش و فلک و کعبه مقامت کردند اکنون که به رهبری تمامت کردند سرتاسر آفاق به نامت کردند
آن ها که زمین زیز قدم ها فرسودند وندر طلبش هر دو جهان پیمودند آگاه نمی شوم که ایشان هرگز زین حال چنانکه هست آگه بودند
ناکرده دمی آن چه تو را فرمودند خواهی که چنان شوی که مردان بودند تو راه نرفته ای از آن ننمودند ور نه که زد این در که درش نگشودند
آنان که مقیم حضرت جانان اند یادش نکنند و بر زبان کم رانند و آنان که مثال نای باد انبان اند دورند از او از آن به بانگش خوانند
برخیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب در بندند الا در عاشقان که شب باز کنند
آبی که به روزگار بندد کیمخت تو گه پسرش نام نهی گاهی دخت خانی شد و پندار در او رخت نهاد دیگی شد و امید در او سودا پخت
هفتاد و دو فرقه در رهت می پویند هر یک سخنان مختلف می جویند سررشته حق به دست یک طایفه است باقی به خوش آمد سخنی می گویند
از هستی خود چو بی خبر خواهم بود این جا بدنم هیچ نمی دارد سود زین مزبله زود رخت بر باید بست وز ننگ وجود تا عدم رفتن زود
ای ذات تو در دو کون مقصود وجود نام تو محمد و مقامت محمود دل بر لب دریای شفاعت بستم زان روی روان می کنم از دیده دو رود
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بی عدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
تا روی زمین و آسمان خواهد بود حیوان و نبات هر دوان خواهد بود تا چرخ و سراسر اختران سیر کنند نقد تو خلاصه جهان خواهد بود
گر ملک تو مصر و شام و چین خواهد بود و آفاق تو را زیر نگین خواهد بود خوش باش که عاقبت نصیب من و تو ده گز کفن و دو گز زمین خواهد بود
سرگشته تو عقل بسی خواهد بود بی آن که به تو دسترسی خواهد بود زین تیره مغاک دستگیر دل من هم نور تو باشد ار کسی خواهد بود
کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود آرنده نامه هم بس مستعجل بود پروای نوشتن بسی نیز نداشت دستم که گهی بر سر و گر بر دل بود