از زبان محمدعلی شاه مخلوع - ملکالشعرا بهار | ناهیداز زبان محمدعلی شاه مخلوع
ملکالشعرا بهاربا بنده فلک چرا به جنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تبریز
آقا و ولی عهد و با چیز
شه هرمز بود و بنده پرویز
و اینک شده ام ز دیده خونریز
کاین چرخ چرا چنین دورنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تهران
مولا و خدایگان و سلطان
بستم همه را به توپ غران
گفتم که کسی نماند از ایشان
دیدم روز دگر که جنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتیم که خلق حرف مفتند
آخر دیدیم دم کلفتند
خیلی گفتیم وکم شنفتند
سبحان الله این چه رنگ است
بنشستن ما به خانه ننگ است
سبحان الله این چه رنگ است
آن دل که به ما بسوخت سنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتم که نه وقت لاس و دنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
یک روز و دو روز بود و شد گم
سبحان الله این چه رنگ است
دیدم ره دور و پای لنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
دیدیم به شهر قال و قیل است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
آنکس که تو راست میهماندار
بشتاب که وقت نام و ننگ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتم که نه وقت چنگ چنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
از غم دل ما به رنگ رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتم سخنان به مکر و فن ها
هرنقشه که می کشم قشنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
کز عشق تو کله ام دبنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتیم که وقت دنگ وفنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتی که به راه ما پلنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
وین کهنه چراغ بی فروغ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
گفتند که خصم کینه خواه است
بدخواه به راه و نیمه راه است
سبحان الله این چه رنگ است
بگریز که جعبه بی فشنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
چون عشق نگار شوخ و شنگ است
سبحان الله این چه رنگ است
این قافله تا به حشر لنگ است
سبحان الله این چه رنگ است