وارث طهمورث و جم - ملکالشعرا بهار | ناهیدوارث طهمورث و جم
ملکالشعرا بهارخیزکز مشرق عیان گردید شب
سرمه چشم جهان گردید شب
تا شبیخون راکجا خواهد زدن
عرضگاه اختران گردید شب
چون زنی زنگی پس شعری زرد
در پس انجم نهان گردید شب
برق چشم و تاب دندانش نگر
خنده را زنگی نشان گردید شب
نی غلط گفتم ز تیر آه من
سر بسر غربال سان گردید شب
وز بن هر مژه اش در سوگ من
قطره اشکی عیان گردید شب
تیره جرمی پر درخش وپر نگار
چون درفش کاویان گردید شب
از پی تیزی پیکان های غم
درکف گردون فسان گردید شب
کویی از بس بی امان و دیرپاست
یاد شه کردم شب من گشت روز
شب نقاب از اختران برداشتند
پرده از کار جهان برداشتند
روز گیتی داشت سیمین طیلسان
شب شد و آن طیلسان برداشتند
هندوان تیر وکمان برداشتند
چون پرید از آشیان سیمرغ روز
از پی اش زاغان فغان برداشتند
سرخ موران گفتی آنک زردپوست
چون وشاقان شمع بنهادند پیش
شیشه پیش عاشقان گردن کشید
ساقیانش سر از آن برداشتند
پنبه چون از گوش مینا شد برون
مطربان قفل از زبان برداشتند
باده پیمایان نخستین جام را
شهر را از جان و دل برکاشته
خلق را از خان و مان برتافته
رخ ز زنهار و امان برتافته
با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف
بازوان و سینه و ساق و سرین
نیک در هم سیم سان برتافته
او بدان لاغرمیانی ای شگفت
چون که این بار گران برتافته
گوش های پیر سغدی را به بزم
وآن مدایح خواند کش طبع بهار
بهر شاه از پود جان برتافته
راز دل را بر زبان آورده ام
خویش را زین دل به جان آورده ام
تا به مغز استخوان آورده ام
سوپان دیدن چسود اکنون که من
مایه خود با زبان آورده ام
باز خرسندم که از گرداب آز
عرض خود را بر کران آورده ام
آنچه دل فرمود آن فرموده ام
آنچه طبع آورد آن آورده ام
جوشن از نور یقین پوشیده ام
حمله بر دیو گمان آورده ام
بر زمین از آسمان آورده ام
از هنر نزلی گران آورده ام
راست چون تیر است قلب و فکر من
چون کمان پشت ار نوان آورده ام
با دلی چون تیر و پشتی چون کمان
بهر شه تیر و کمان آورده ام
این عجایب بین که یکتا گوهری
دوستان از دوستان یاد آورید
زین جدا از بوستان یاد آورید
عندلیبی را که دستان های دهر
کرده دور از آشیان یاد آورید
از غریبان هر کجا یادی رود
زین غریب بی نشان یاد آورید
یاد باز آرد غریبان را ز راه
چون که بخرامید در گلگشت ری
از من و از اصفهان یاد آوربد
زین فشانده در کنار زنده رود
زین چو فیلان دیده هر ساعت به خواب
زین فروزینه صفت از قهر شاه
سوخته تا استخوان یاد آورید
زین به رغم آرزوها مانده دور
از بهار خسته جان یاد آوربد
ای جوانمردان گیتی از بهار
با شه گیتی ستان یاد آورید
آنکه دور فتنه طی شد تاکه گشت
آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند
توسنی می کرد اگر دست قویش
لاجرم چون پور دستان اوفتاد
در مغارب جمله دانستند کیست
گر نتابیدی همایون جبهه اش
روز کشور چون شب دیجور بود
بود خواهد زین قبل تا جاودان