خطابهٔ دوم
ملکالشعرا بهارپادشها قصه پاکان شنو
شمه ای از حال نیاکان شنو
جمله نیاکان تو ایرانی اند
جز پسر بهمن و دارا نیند
از عقب دولت سامانیان
آن شرف گوهر ساسانیان
سال هزار است کز ایران زمین
پادشهی برننشسته به زین
جز ملک زندکه خون کیان
بود به شریان و عروقش روان
پادشهان یکسره ترکان بدند
جمله شبان گله گرگان بدند
هستی ما یکسره پامال شد
دستخوش رهزن و رمال شد
اجنبیانی همه اهل چپو
فرقه بردار و بدزد و بدو
تازی وترک و مغول و ترکمان
