شمارهٔ ۱
برید عقل ترا کی برد به ملک صفا که دل هنوز به بازار صورتست ترا نه طفل راهی از آواز و شکل دل برگیر که پیل را سر و شکلست و پشه را آوا ترا که نقشه سه روح آمدست عذرت هست که از جهان ندب ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
برید عقل ترا کی برد به ملک صفا که دل هنوز به بازار صورتست ترا نه طفل راهی از آواز و شکل دل برگیر که پیل را سر و شکلست و پشه را آوا ترا که نقشه سه روح آمدست عذرت هست که از جهان ندب ...
سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساخت خواند مرا وز دو لب ما حضری بر نساخت من به وفا سوختم پرده دل گرچه او راه جفا زد چنانک پرده دیگر نساخت شکر کنم گرچه شد شکر من زهر او بو که بسازد...
کاشکی از همدمی روزی خبر بودی مرا تا فلک با آن جلالت پی سپر بودی مرا دوستی محرم مرا از ملک عالم آرزوست کاشکی بودی که این ملک دگر بودی مرا دوستان رفتند و در دیده خیال جمله ماند گر نر...
جمال طبلکی سگ بهتر از توست که نشناسد کسی زرق و فنت را بدی با هر که در عالم کسی هست که نیکی باد لیکن دشمنت را ز تیغ پهلوان امید دارم که بدهد گوشمالی گردنت را مرا گفتی که از عالم چه ...
لاح فی الافق الثریا اسقنی کاس الحمیا جامه شب شد دریده جام می برگیر میا شاه من دریا دل آمد کشتی می ده به دریا قهوه صهباء بعدالمیت المطروح حیا مزجها بآلماء اولی فامز جوانشرب هنییا ار...
یارب آن قامت چون سرو خرامان نگرید یارب آن عارض و آن زلف پریشان نگرید یوسف و چاه و رسن هر سه بهم دیده نه اید زلف او بر لب آن چاه زنخدان نگرید صد هزاران دل از پای در افتاده ز غم سر ن...
دلبند سمنبرست گلرفتارا شیرین سخنا ماه شکر گفتارا هر چند که هیچ یاد ناری ما را روز تو خجسته باد یارب یارا
شاها تویی که خواجه گردون غلام تست هر کار کان به کام تو باید به کام تست ایام وقتی ار نفسی زد به توسنی اکنون چو بندگان سر افکنده رام تست تا نفخ صور رسته شد از زخم حادثات هر کو نشسته ...
در کوی تو عقل بی قراریست بی روی تو روح سوگواریست هر تار ز نرگس تو تیری است هر موی ز طره تو ماریست وصل است ز تو نخست پس هجر آری پس هر میی خماریست نومید نیم ز کار وصلت زیرا که زمانه ...
فلک را عهد بس نااستوار است همه کار جهان ناپایدارست بسا کس کز پی یک روزه راحت بمانده روز و شب در انتظارست هوایی دارد و آبی زمانه که با طبع طرب ناسازگارست رفیق یک نشاطش صد نهیب است ر...
نیکویی کن شها که در عالم نام شاهان به نیکویی سمر است یک صحیفه ز نام نیک ترا بهتر از صد خزانه گهر است
تالله لو سال المکارم سایل بوما و حملها السؤل الی الغد من افضل الثقلین بعد محمد قولی لقالت افضل بن محمد
رفتی و درد دل به جهان در گذاشتی خفتی و دستها همه بر سر گذاشتی خاتون کشوری تو نگویی چه اوفتاد کز ما ملول گشتی و کشور گذاشتی دیدی که راه زحمت اغیار بر نتافت تنها شدی و عدت و لشکر گذا...
ساقی ز صراحی می گلگون می ریخت مطرب گه زخمه در مکنون می ریخت فصاد و طبیب گشته بودند بهم این نبض همی گرفت و آن خون می ریخت
با یار جفا جوی پس از هجر دراز کردم به تلطف سخن وصل آغاز از هر بن موییش بر آمد آواز کای برده دلت عشق من آوردی باز
بی زلف تو شد چشم من از ابر خجل وز چشم تو پای دل فرو رفت به گل گویی که در آن زلف چه می بیند چشم گویی که در آن چشم چه می یابد دل
یک دست به مصحف و دگر دست به جام گه نزد حلال مانده گه نزد حرام ماییم درین عالم ناپخته خام نه کافر مطلق نه مسلمان تمام
دی از می عشق مست برخاسته ام محنت کش و غم پرست برخاسته ام وامروز که هم دست نشستم با تو گویی به کدام دست برخاسته ام
ای چرخ به زیر پای تو پست شدم وز جام شفق جرعه تو مست شدم محنت خور و مستمند پیوست شدم دستی بر نه کنون که از دست شدم
گفتم که مگر داد بزرگی دادم بند فلکی به زیرگی بگشادم امروز ز مرغ زیرک آمد یادم یعنی که به پای خود به دام افتادم
گفتم که به مهر یار دل بسپردم از هجر نگویم ار ساید خردم این گفتم و چون فراق او روی نمود بس گریه که من به خنده بیرون بردم
گفتم ز دم سرد رهان یک بارم با آنکه نکرد گفت منت دارم تا از دم سرد کی رهاند یارم حالی دم گرچه می نهد در کارم
چون عود اگر چه تن بلاکش دارم چون مجمر اگر چه دل بر آتش دارم غمگین نشوم از آنکه چون آتش و عود در عشق دلی گرم و دمی خوش دارم
از چشم خود ابر را خجل می دارم وز خون همه خاک راه گل می دارم وین نز پی یار سنگ دل می دارم دل مرد ز غم ماتم دل می دارم