شمارهٔ ۶
مجیرالدین بیلقانیای عارض چو ماه ترا چاکر آفتاب
یک بنده تو ماه سزد دیگر آفتاب
پیش رخ چو ماه تو بنهاده از حیا
هر نخوتی که داشته اندر سر آفتاب
تا بوی مشک زلف تو ناید همی زند
دم در هزار روزن چون مجمر آفتاب
کسوت کبود دارد و رخ زرد سال و ماه
در عشق رویت ای بت سیمین بر آفتاب
در آرزوی روی تو هر صبحدم چو من
رخساره زرد خیزد از بستر آفتاب
بی روی و موی تو نبرد هیچ کس گمان
بر آفتاب عنبر و در عنبر آفتاب
از آفتاب عبهر تو هست تازه تر
گر فر و تازگی برد از عبهر آفتاب
روی چو آفتاب به چشم چو نرگست
از تازگی دهد که به نیلوفر آفتاب
بسیار کرده دفتر خوبی مطالعه
جز روی تو نیافته سر دفتر آفتاب
عمری است تا ز مشرق و مغرب همی رود
با کام خشک و چشم تر ای دلبر آفتاب
