شمارهٔ ۸
مجیرالدین بیلقانیرخش امل متاز که ایام توسن است
کار عدم بساز که رحلت معین است
بر خاک عاشقی پی او بر مگیر هان
زیرا رقیب بر ره و معشوق دشمن است
امروز جای پاک درین خاکدان که یافت
آنکو به دستگاه قناعت ممکن است
دهر ابلق است و عرصه خاکی مصافگاه
منشین برو گرت نه سر زخم خوردن است
ور زو نزاد بچه راحت عجب مدار
کاین ابلق از طریق حقیقت سترون است
بشنو که نیست عالم شش سو حریف چرب
ور آب هفت عرصه دریاش روغن است
ایمه جهان و خلق جهان دیده ای که چیست
ده مرغ نیم سوخته در یک نشیمن است
مرهم که یافت ور نه همه خاک خستگی است
رستم کجاست ورنه همه چاه بیژن است
بی شفقتی سپهر درین دان که از شفق
هر شامگه به خون تو آلوده دامن است
از روغن تو دان که بپالود چار طبع
کاین شمع هفت طارم پیروزه روشن است
