شمارهٔ ۶۹
مجیرالدین بیلقانیای ز لبت لاله را آب خوشی در دهان
آتش روی تو بس آینه عقل و جان
گشت ز عکس رخت سینه خاک آینه
شد ز خیال لبت چشم فلک گلستان
بهر تو چون آینه دل شده ام جمله تن
زانکه نشاید نهاد با تو دلی در میان
آینه خواه و ببین زلف و لب ار بایدت
هندوی آتش نشین طوطی شکرفشان
جعد تو رسمی نوست بر رخ چون آفتاب
زانکه کس از شب نکرد آینه را سایبان
ساده چو آیینه ای سوده چو خاکسترم
چون ز منی تازه روی رو مکنم هان و هان
با تو چو یک رو شدم بر صفت آینه
پس تو چو شانه مباش با چو منی صد زبان
در غمت ار خون خورم آه نکنم در رخت
