شمارهٔ ۷۲
مجیرالدین بیلقانیمهره عمرم ربود شعبده آسمان
کشت چراغ دلم شمع سپهرالامان
بر سر پایم گداخت سفره خاکی چو شمع
با سر دستم فگند تیر فلک چون کمان
سرد بود همچو صبح بزم حریفان غم
گر ننهندم چو شمع شب همه شب در میان
خصم خودم زانکه چرخ گر کندم بر درخت
سر بدر آرد چو شمع از دهنم ریسمان
شمع دل کس نیم پس چه سبب همچو شمع
مرده نفس می زنم بر لب این خاکدان
سوختم از خود چنانک می شوم از باد صبح
همچو سر شمع از آب عاجز و فریاد خوان
روشنی کار من جز پی محنت مبین
راستی قد شمع جز پی سوزش مدان
دهر مرا کمچو شمع بی گنه آویخته است
گر بفروشد بلاست ور بگدازد هوان
گرچه به تن فربهم کم نخورم خون که شمع
