شمارهٔ ۱۸
مجیرالدین بیلقانیآن زلف پر از پیچ و شکن را چه توان گفت
وان عارض چون برگ سمن را چه توان گفت
رویش چمن و رنگ رخ او گل خودروست
با آن گل خودروی چمن را چه توان گفت
عهد دل دلسوخته بشکست و دلم بست
دل بستن آن عهد شکن را چه توان گفت
هر چند سخنهاش همه تلخ چو زهرست
شیرینی آن تلخ سخن را چه توان گفت
شمع ختنش گویم و دانم که خطا نیست
جز شمع ختن شمع ختن را چه توان گفت
گفتی که مجیر این همه سوزی و نگویی
ای تنگدل آن تنگ دهن را چه توان گفت
