شمارهٔ ۵۷
مجیرالدین بیلقانیمرا دل نه و دردهای دلی
که عاجز شدستم ز درمان خویش
ندانم من خسته آن کیم
که باری نیم بی گمان آن خویش
تن و جان خود می خورم در عنا
چو شمعم همه ساله مهمان خویش
مرا دل نه و دردهای دلی
که عاجز شدستم ز درمان خویش
ندانم من خسته آن کیم
که باری نیم بی گمان آن خویش
تن و جان خود می خورم در عنا
چو شمعم همه ساله مهمان خویش