شمارهٔ ۵۲
حکیما درین سبزه گاه ستوران چو گل نوبت عمر یک روزه بهتر شکم خواری نفس مادون صفت را درین قحط سال کرم روزه بهتر به ماتم سرای فنا چون رسیدی جگر خسته و جامه پیروزه بهتر کله گوشه چرخ خوا...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
حکیما درین سبزه گاه ستوران چو گل نوبت عمر یک روزه بهتر شکم خواری نفس مادون صفت را درین قحط سال کرم روزه بهتر به ماتم سرای فنا چون رسیدی جگر خسته و جامه پیروزه بهتر کله گوشه چرخ خوا...
چون طبع تو با یار جفا می ورزد دل در غم تو ز بیم جان می لرزد گیرم که جهان بجز وصل تو نیست انصاف بده همه جهان این ارزد
تر دامنی که ننگ وجودست گوهرش دریا نشسته خشک لب از دامن ترش طفل سخن به شیر سگ آلود از آنگهی کاین شوخ گربه چشم گرفتست در برش سرگشته شد چو زیبق ناکشته کز تری آب دهان جنسی مصرست در خور...
از زلف سر شکسته یکی حلقه در شکن بنیاد صبر ما همه در یکدگر شکن بر جان عاشقان زن و مر جان کمین گشای صف گر ده است ور دو به یک غمزه بر شکن با ما چو تیردار دل ای شوخ وانگهی ما را هزار ت...
صفاهان خرم و خوش می نماید بسان پر شهرآرای طاووس ولی زین زاغ طبعان کاهل شهرند نجس شد بال خوش سیمای طاووس یقین می دان که مجموع سپاهان چو طاووس است و اینها پای طاووس
چون لشکر عارضه به بد رای تو زد بر عرض شریف عالم آرای تو زد بودی ز شرف رسیده بر چرخ نهم بر تو نرسید دست بر پای تو زد
سرو سهی که سجده برد سرو کشمرش سنبل دمید بر طرف سوسن ترش گلبرگ شکل در خوی خونین نشست دل زان چشم چون بنفشه و زان چشم عبهرش خون دلم ز دیده برون می کند به هجر گویی چو دید خون دلم هست د...
گفتم ای ترک نظر سوی من غمگین کن رحمتی بر من محنت زده مسکین کن عشق من بی لب شیرین تو تلخ است چو زهر به یکی بوسه همه زهر مرا شیرین کن ای دل من شده از آتش هجران تو گرم زان لب لعل دل گ...
کرم پناها گشتم اسیر آرزویی خلاص من همه بر جود بی کرانه نویس منم درین قفص خاک عندلیب ثنات قلم بخواه و مرا وجه آب و دانه نویس سخن به صدر تو کمتر نوشته ام زیراک نگفت کس که سوی عنصری ت...
دریاب دلی را که به داغت سوزد زان پیش که خط از پر زاغت سوزد افروز چراغ دل و گر نی فردا با من همه روغن چراغت سوزد
که کرد کار کرم مرد وار در عالم که کرد اساس ممالک ممهد و محکم عماد عالم عادل سوار ساعد ملک اساس طارم اسلام و سرور عالم ملک علو عطارد علوم مهر عطا سماک رمح اسد حمله هلال علم سرور اهل...
ناوک مینداز ای صنم از غمزه بر من بیش ازین هر چند گیلی گردنی زو بین میفگن بیش ازین قد در غمت نون کرده ام وز دیده جیحون کرده ام مفگن که نه خون کرده ام خون در دل من بیش ازین پوشم به د...
قسم به واهب عقلی که پیش علم قدیم یکی است چشمه خورشید و سایه عنقاش زمین شود ز یکی امر او چو سایه چاه در آبگون قفس این آفتاب آتش پاش که هست طمع جمال آفتاب تأثیری که پس روی است کم از ...
هر دم به تو خصمی دگرم برخیزد ترسم که ز عشقت اثرم برخیزد وآن روز که ساعتی برم بنشینی بیمست که عالم از سرم برخیزد
امن الرقیب نوایب الایام فسرت و عم عجایب الایام ما شبت من کبر و شیب هامتی صرف الهوی و شوایب الایام لدغ المقارب لا یوترغب ما حمل الشتاء مناکب الایام اشتیت من نعی الزمان و بعده فی الض...
داد دلم به دست غم طره دلربای تو برد به عرض بوسه جان عارض جانفزای تو گر دل و جان ز دست شد غم نخورم برای خود زانکه چه جان چه خاک ره گر نبود برای تو دل که بود که دم زند تا ندهد مراد ت...
حبر جهان فرید دبیر آنکه در جهان ملک جهان به تیغ زبان شد مسلمش قرصی است در دواتش و افعی است در بنانش کلکی که زهر و مهره چو افعی است باهمش آن قرص وافعی است که با زهر حادثات از قرص اف...
گفتم ز سپاهان مدد جان خیزد لعلی است مروت که از آن کان خیزد کی دانستم کاهل سپاهان کورند با آنهمه سرمه کز سپاهان خیزد
تا دار ملک زان سوی عالم بساختم خود را ز کاینات مسلم بساختم بر چنبر جهان گذرم بود ازین سبب تن چون رسن نزار و پر از خم بساختم دیدم که زخم حادثه مرهم پذیر نیست با زخم بی حمایت مرهم بس...
بی تو مرا یار کیست جان ستم سوخته در گذر از دل که هست ز آتش غم سوخته عود و شکر سوختن هر دو بهم عادت است دارم از آن جان و دل هر دو بهم سوخته شمع روان روی تست پس من بیدل چرا راست چو ش...
مرا دل نه و دردهای دلی که عاجز شدستم ز درمان خویش ندانم من خسته آن کیم که باری نیم بی گمان آن خویش تن و جان خود می خورم در عنا چو شمعم همه ساله مهمان خویش
بر عمر دراز شه علامت باشد رنج قدمش چو با سلامت باشد رنجوری پای او دلیل است بر آنک درد سر او روز قیامت باشد
هر شب که سر به جیب تحیر فرو برم ستر فلک بدرم و از سدره بگذرم اندر بها ز گوهر عالم فزون بود هر در که من ز بحر تفکر بر آورم عنقا شوم به مغرب عزلت که آفتاب غوغا نیاورد ز پی فتنه بر در...
مکن ای دوست دوای من دلریش بده پرده زین بیش مدر بوسه ازین بیش بده به دل و جان بخرم بوسه ولی ترسم از آن که تو گویی که بیا جان و دل از پیش بده نعمت حسن ترا چشم بد اندر طلب است هان و ه...