شمارهٔ ۵۸
زهی سپهر جنابی که عکس خاطر تو به دست فکر کند عقده ذنب لاحل اگر ز خدمت خیرالمآب دور افتاد کسی که هم ز جناب تو یافت قدر و محل تو مشتری صفتی وین دو سال در تقویم نمی رسند بهم جرم مشتری...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
زهی سپهر جنابی که عکس خاطر تو به دست فکر کند عقده ذنب لاحل اگر ز خدمت خیرالمآب دور افتاد کسی که هم ز جناب تو یافت قدر و محل تو مشتری صفتی وین دو سال در تقویم نمی رسند بهم جرم مشتری...
شکرست که جان لطف بر جای بماند صحت بر شاه عالم آرای بماند المنة لله که ازین رنج برست پایی که ازو زمانه بر پای بماند
باز محنت زده دورانم باز در ششدره حرمانم باز در کنج فنا محزونم باز بر خوان بلا مهمانم باز ازین دایره ها چون پرگار به صف ساکن و سرگردانم باز زنجیر غم از دور بدید دل دیوانه بی فرمانم ...
ای گرد صبح صادق از مشگ وام کرده روی چو آفتابت صد صبح شام کرده خون حرام ما را کرده حلال بر خود وصل حلال خود را بر ما حرام کرده بسته کمر چو جوزا یعنی غلام خاصم وانگه به شوخ چشمی مه ر...
به جان آفرینی که نزد جلالش ثناهای بی حد و احصا فرستم شب تیره چون صبح صادق بر او نفس های خاموش گویا فرستم که من بنده چون دیده دلتنگ باشم اگر جان به صدر تو تنها فرستم مرا مرغ جان از ...
با من ز تو یادگار جز درد نماند دور از تو ز من جز نفسی سرد نماند هجری که ز من خون جگر خورد بزیست صبری که مراعات دلم کرد نماند
ای عارض چو ماه ترا چاکر آفتاب یک بنده تو ماه سزد دیگر آفتاب پیش رخ چو ماه تو بنهاده از حیا هر نخوتی که داشته اندر سر آفتاب تا بوی مشک زلف تو ناید همی زند دم در هزار روزن چون مجمر آ...
هر دیده که در تو یک نظر کردست دل را ز هزار غم خبر کردست گم شد ز میان دلی که یک ساعت با هجر تو دست در کمر کردست در خون جگر همی کشد دامن پایی که به کوی تو گذر کردست دل بر تو کسی نهد ...
گرچه ز اندوه جهان بر دل ما صد گره است چاره عیش بسازیم که هم عیش به است می خوریم از سر آزادی و دانیم که می خوش کند حالت هر دل که ز غم پر گره است پس ازین عشوه گردون به یکی جو نخرم که...
ای فرشته صفتی کز سر تعظیم و جلال زیر ران شدست ابلق شام و سحرت معنی بکر به دور تو چو نی سر بفراشت از چه از همدمی لفظ خوش چون شکرت بر سر آمد ز جهان ذات تو چون موی و مباد که برد تا به...
لقیت فخرا یا امام ذوی الادب و بذالک العلیا قد افتخر اللقب و وعیت لفظک اذ وعظت فلم یزل ادنی مقرطة بما زان الذهب بحر المعانی فی کلامک مضمر و کلامک الدر النثیر المنتخب الدر وسط البحر ...
خسروا قهر تو گر بار بر ایام نهد صبح را عقل سیه روی تر از شام نهد در سر آید تو نپرسی که چه تا من گویم توسن چرخ چو بی حکم تو یک گام نهد صدمه تیغ تو و قوت حلمت به اثر در زمین جنبش و ا...
در بزم تو گل با می سوری در ساخت با باده و گل نرد طرب باید باخت می بود گل از آه حسود تو فسرد گل بود می از آتش تیغ تو گداخت
چه جرم است این بر آورده سر از دریای موج افگن به کوه اندر دمان آتش به چرخ اندر کشان دامن رخ گردون ز لون او به عنبر گشته آلوده دل هامون ز اشگ او به گوهر گشته آبستن گهی از میغ او گردد...
ای عارض چون روزت روزم به شب آورده وی غمزه جانسوزت جانم به لب آورده جزعت به جگر خواری دل برده به صد زاری لعلت به شکر باری شکلی عجب آورده مهر تب صد غمگین داده ز لب شیرین وز بهر من مس...
غم آباد ایام را آزمودم به از کنج محنت سرایی ندیدم به بیماری خویش خرسند گشتم چو از هیچ شربت شفایی ندیدم
از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هر چه مرا بود غمی بیش نماند وین نادره تر که از سر عشق هنوز دم می دهد و مرا دمی بیش نماند
تا دستخوش جهان شدم من در دست قناعتم ممکن خود را به هزار فن گسستم از همدمی جهان پر فن تا پیشرو آتش اثیرست ناسوخته کم گذاشت خرمن در مرکز خاک تیره تا اوست کس آب کسی ندید روشن بگریزم ا...
از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختی دل با تو روزی دم نزد کاخر چرا انداختی بردی سر از خط رضا دادی به خصم آب وفا چون خاک پیمان مرا در زیر پا انداختی در کوی تو کردم وطن دل بر وفا لب ...
گل باغ فضلم زلال میم ده گر امید داری که بشکفته باشم چنان ساز کامشب ز می مست و طافح به عزم صبوح دگر خفته باشم
دل با تو برفت هیچ منزل که نماند در عشق بگو کدام مشکل که نماند وین طرفه که صد عذر همی باید خواست دل ماندگی ترا میان دل که نماند
دست مخالف ببست تیغ جهان پهلوان کار موافق گشاد دست قزل ارسلان باز بدین زنده گشت ملکت کاوس کی باز بدان تازه گشت سنت نوشیروان پست شد از جاه این مرتبت اردشیر قطع شد از جاه آن منزلت ارد...
زین بیش دل دزدی مکن کز دل جهان پرداختی جان بخش ما را کز دو لب صد کیسه جان پرداختی از غمره جانها بسته ای وز غم جگرها خسته ای با ما کنون پیوسته ای کز ما جهان پرداختی گفتم نپردازی بدا...
هر آن عمری که آن از کام دل بر گوشه ای افتد ز من پرسی من این را از حساب عمر نشمارم اگر اطراف عالم را بجویند اندرین دوران حریف همدم و هم غم نشاید یافت پندارم مرا در کارها دایم میسر ب...