شمارهٔ ۶۲
ای دوست مخور خون غم اندوزی چند خوش باش و مده دل به بد آموزی چند با ماه به وصال خود شبی چند بساز کاین حسن نماند بجز از روزی چند

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
ای دوست مخور خون غم اندوزی چند خوش باش و مده دل به بد آموزی چند با ماه به وصال خود شبی چند بساز کاین حسن نماند بجز از روزی چند
سرو امل به باغ عدم تازه گشت هان پایی برون نه از در دروازه جهان عزلت گزین که از غم این چار میخ دهر گردون هشت خانه به عزلت دهد امان از عاج و آبنوس جهان دل ببر که نیست جز دو دو شعله ح...
پرده از لعل بر شکر بستی چنبر از مشگ بر قمر بستی هر کرا خون به غمزه بگشادی رگ جانش به گلشکر بستی موی کردی مرا ز عشق و چو مور از پی خون من کمر بستی تا نیاید خیال وصل به شب ره خوابم ب...
خسروا بر بساط خدمت تست قدم طبع آسمان سایم چون وطن بر ستانه تو کنم سر چرخ برین سزد جایم شکر یزدان که عقد مدحت تست گوهر نظم عالم آرایم پهن بگشای چشم ونقد ببین تا کیم من چه نقد را شای...
با چشم چگونه اشگ دارد پیوند بودیم چنان هر دو بهم روزی چند صد قطره سرشگ خون ز چشم افگندم امروز که او چو اشگم از چشم فگند
قاعده ای نهاد خوش حسن تو باز در جهان عشق تو زد سه نوبه ای بر در دار ملک جان شعبده لب ترا از پی دلبری فلک ماند به شکل حقه ای مهره مار در دهان از تو من شکسته دل همچو پیاله در خطم زان...
گر ز چشم من خیالت یک زمان برخاستی طمع دل زان طره عنبر فشان برخاستی ور به شب گردون شنیدی ناله و افغان من از فغان من ز گردون صد فغان برخاستی گر نبودی بر زمین بار غمم شک نیستی کز سبکس...
به خدایی که در موجودات جز به امرش نمی شود منظوم که بماندم چو قالبی بی روح تا ز دیدار تو شدم محروم
بیش از مه رخسار تو پرتو نخرند وآن عشوه گرم تو نو از نو نخرند وآنها که ز عشق در جوال تو بدند صد توبره ریش از تو یک جو نخرند
نامزد غمی ز دهر ای دل سر گرفته هان زیر میا نه خوش نشین چون غم تست بیکران صدمه آه من ببین سوخته چنبر فلک لؤلؤ روی من نگر ساخته گنج شایگان در طلب جفای من چرخ دو اسبه می دود زرده شام ...
چه بد کردم که پیمانم شکستی امید وصل در جانم شکستی به عشوه پرده صبرم دریدی به غمزه مهر ایمانم شکستی چو در میدان عشقت گوی گشتم به زلف همچو چوگانم شکستی به دشواری چو یاقوتم خریدی به س...
دین پناها دم جانبخش ترا نفس روح امین می گویم وز سخن های تو یک نادره را رشگ صد در ثمین می گویم نیست مثل تو نه در صوب عراق در همه روی زمین می گویم آسمان پیش تو بر خاک نهد به سر تو که...
دست تو به جود طعنه در میخ زند در معرکه تیغ گهر آمیغ زند از کار خود آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده هر سحر تیغ زند
زهی از فر تو گشته جهان نصرت آبادان زهی در عهد تو دیده زمانه عدل نوشروان به نصرت دور گردونی به حرمت کعبه ثانی به رتبت اوج خورشیدی به کنیت سایه یزدان چو تو ساغر نهی بر کف ترا جنت سزد...
دریغا قصه دردت چنین مشکل نبایستی ره درد ترا جز وصل تو منزل نبایستی اگر چه غرقه شد کشتی به دریای غمت دل را کنارم هر شبی از دیده چون ساحل نبایستی مرا بهر رضای تو دلی بایستی انده کش غ...
صاحبا داننده اسرار می داند که من جز به مدحت ده زبان چون غنچه سوسن نیم روی من همچون لب کلک تو دایم تیره باد گر برای مدح تو در عالم روشن نیم مرد میدان فصاحت من توانم بود از آنک هر نف...
یارم سر سرو سایه ور می شکند بر برگ سمن سنبل تر می شکند سوز دل و آب چشم گریان مرا می داند و می بیند و بر می شکند
زیور گردون گسست آینه آسمان سوخت ز عکس رخش طره شب در زمان یکسره صبح دوم آینه بر کف بتاخت شست به ماورد طل سرمه ز چشم جهان صبحدم از خواب جست آینه بر کف نهاد گشت هوا شیشه رنگ ریخت گلاب...
گر چشم شوخ تو ز جفا خفته نیستی کار جهان چو زلف تو آشفته نیستی ور نیستی به همت لعل تو هیچ دل با نوک غمزه های تو ناسفته نیستی چوگان زدن نه کار تو بودی بر آفتاب گر راه گوی ز آه دلم رف...
سعد دین اسعد آن یگانه دهر زو دو من باده خواستیم سه تن تا بنوشیم با چهار حریف پنجگان پنجگان می روشن می فرستاد شش منی که از آن هفت اندام ما گرفت وسن مجلس ما که بود هشت بهشت همچو نه چ...
بر تیغ تو شاه روم سر عرضه کند بر تیر تو نسر چرخ پر عرضه کند نرگس که بود که از سر بی مهری در مجلس شاه سیم و زر عرضه کند
خسرو زرین سپر دوش شد اندر کمان تافت چو نیم آینه جرم مه از قیروان بود سیه شش جهات همچو ز آب آینه سرخ بر آم د دو قطب همچو زآتش سنان دست فلک زان نهاد آینه بر طاق قوس کز یرقان دید پر چ...
باز از دو لب به عالم صد شور درفگندی بنیاد عمر ما را یکباره بر فگندی بر می ز پر طوطی مهری دگر نهادی بر گل ز طوق قمری بندی دگر فگندی گفتم که تابد از تو خورشید وصل بر من خود بر چنین س...
جنت دنیاست عرض این همایون بارگاه راحت جاوید را در ساحت او خانمان دل گواهی می دهد کاین کعبه اقبال را کرد معمار فلک دایم به معموری ضمان پیش آن ایوان اگر تقدیر دستوری دهد سجده آرد طاق...