شمارهٔ ۷۳
خورشید ملک پرور و بهرام کامران برجیس سعد گستر و کیوان حکمران کیوان رزم پیشه و برجیس بزم ساز بهرام کینه گستر و خورشید صف ستان خورشید چرخ داور و بهرام دادگر برجیس داد پرور و کیوان دا...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
خورشید ملک پرور و بهرام کامران برجیس سعد گستر و کیوان حکمران کیوان رزم پیشه و برجیس بزم ساز بهرام کینه گستر و خورشید صف ستان خورشید چرخ داور و بهرام دادگر برجیس داد پرور و کیوان دا...
ای به حسن آفت جهان که تویی که شناسد ترا چنان که تویی همه عالم بتان عشوه دهند نه ازین دست دلستان که تویی از تو دور اوفتاده ام عجب است این چنین در میان جان که تویی گفتی آیی درین میان...
ای کلک تو بر عروس کاغذ صد عقد ز مشگ ناب بسته دست و قلمت کلاله حور بر گردن آفتاب بسته بویی ز تو چرخ شیشه کردار دزدیده و بر گلاب بسته از شرم تو پیش روی خورشید گردون تتق سحاب بسته وز ...
دوش ار چه دلم ز درد هجران پر بود اندیشه من درازی شب بفزود سودا زده می شدم و لیکن دم صبح در کار خلاصم ید بیضا بنمود
به عذر روی نهادم پس از هزار گناه چه شوخ چشم کسم لااله الاالله از آن سپس که ز درگاه باز پس ماندم شعف گرفته دلم بر عبادت درگاه اگر رجوع بدین در نیاوردم چکنم که در زمانه جز اینم نماند...
گر تو آنجا که تویی انده ما داشتیی دل ما در غم و اندوه چرا داشتیی همه غمخوارگی من ز جفا جویی تست من چه غم داشتمی گر تو وفا داشتیی موج خون می زندم چشم و نکردی گله هم گر تو گوشی به من...
شاها تویی آنکه از دل تست آوازه ماه و خور شکسته صد بار کف چو آفتابت بر ابر بهار بر شکسته بر چهره ملک دست فتحت زلف سیه ظفر شکسته گردون چو رهش به نیمه آمد وز گرز تو شد سپر شکسته بی چش...
ابر آمد کز جود سرافراز شود در بارد تا با کفت انباز شود چون دست تو دید عزم آن می دارد کز شرم کفت خجل خجل باز شود
جمال روی ترا رشوه می گزارد ماه به رو نمای تو جان رفت نیز رشوه مخواه منم منم که ز جور تو آگهی دارم تویی تویی که ز حال دلم نیی آگاه عجب مدار که بر من بتاخت لشکر غم هر آینه سپه آید چو...
می دان که باز راه ستم بر گرفته ای کز پیش گوش زلف به خم بر گرفته ای دریاب کار خود که ز ما دل ربوده ای دزدیده مهر خاتم جم بر گرفته ای هر جا که بند غم به دلی بر نهاده ای صد سلسله ز پا...
پذرفته ای گلاب دعاگوی خویش را ای از تو جود کام دل خویش یافته من بر امید آنکه به وعده کنی وفا ده قطعه در ثنای شریف تو بافته اکنون روا مدار که نومیدیم کند چون گل عرق گرفته و چون کوره...
تن کیست که با وصل تو دمساز شود دل کیست که با عشق تو همراز شود گر بوی غمت به دل رسد نصره زنان جان رقص کنان به پیش غم باز شود
زهی بر خطت آسمان سر نهاده جهان بر سر جاهت افسر نهاده تف تیغ خونخوار آتش فشانت عدوی ترا خون به دل در نهاده وشاقان افلاک یعنی کواکب به بزم تو ساغر به کف بر نهاده حریفان ایام یعنی طبا...
تا بسته بند زلف پریشان گشاده ای صد نافه مشگ بر گل خندان گشاده ای ما را که دست بر رگ صد دل نهاده ایم دل بسته ای به زلف و رگ جان گشاده ای سینه مکن به بستن دل زان قبل که تو دل بسته ای...
ای رای رفعیت آسمان را پیموده و در میان گرفته خاک قدم تو منزل خویش بر تاریک آسمان گرفته بیشی زجهان ازین سبب راست آوازه تو جهان گرفته هر لحظه عدوی بد دلت راست ادبار فلک به جان گرفته ...
یارم چو گه خشم کم آزرم شود سردیم بگوید آنگهی گرم شود با من دل او بی سببی سخت گرفت یارب سببی کن که دلش نرم شود
دوش آن زمان کز آه من شد شمع شب سرسوخته دیدم به بزم عاشقان شب عنبر تر سوخته از دست صبح بوالعجب جانها گرفته راه لب وز زلف عنبرسای شب دلها چو عنبر سوخته بر روی سقف کاسه وش مه سفره ای ...
انصاف داده ام که به خوبی یگانه ای واندر جهان به حیله و افسون فسانه ای پاکیزه تر ز غنچه گل بر بنفشه ای پوشیده تر ز دانه در در خزانه ای شاخی است دلبری که تو آن را شکوفه ای عقدی است د...
ای سرافراز مهتری که به دهر کس ندیدست چون تو آزاده دولت از بوستان فضل ترا هر زمان تحفه دگر داده مادر بخت بهر خدمت تو دختران زاده و فرستاده نزد من کهتر آمدند امروز خواجه پیر و کودکی ...
هر کو به جهان غمخور زلف تو شود دلتنگ تر از چنبر زلف تو شود وآن دل به طمع غمخور زلف تو شود دانی چه کند در سر زلف تو شود
هر صبح بین از قرص خور بر چرخ زیور سوخته ز آهوی ماده است ای عجب بزغاله نر سوخته سلطان گردون تاخته تیر از کمان انداخته صید از بریحه ساخته وز صید حنجر سوخته یعنی که خور رفت از علو در ...
خرد را دوش گفتم کز که نازند طبایع هر چهار و چرخ هر نه پس از اندیشه شافی مرا گفت ز رای اوحدالدین عز نصره
وقت است که حسن تو وبال تو شود حال تو به تیرگی چو خال تو شود چون بنشینی تو با یکی توبره ریش جوجو بادا که در جوال تو شود
لله درک ای ز جهان بر سر آمده ذات تو از مکان خرد برتر آمده شخص مطهر تو نهالی است در کجا در بوستان ملک و معالی بر آمده سلطان یک سواره که خورشید نام اوست صد ره به زیر سایه عدلت در آمد...