شمارهٔ ۷۹
عیسی نفسا تویی که هر دم لطف و کرم از نوم فرستی وز قرصه آفتاب دولت قسمت همه پرتوم فرستی مردم نیم از ره حقیقت تا ختلی خو ش روم فرستی هستی تو مسیح و من خر تو شاید که اگر جوم فرستی

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
عیسی نفسا تویی که هر دم لطف و کرم از نوم فرستی وز قرصه آفتاب دولت قسمت همه پرتوم فرستی مردم نیم از ره حقیقت تا ختلی خو ش روم فرستی هستی تو مسیح و من خر تو شاید که اگر جوم فرستی
دل گرچه همه ساله جمالت خواهد وآید به بر تو تا وصالت خواهد این بار به خدمت تو زان آمد دل تا عذر قدمهای خیالت خواهد
رخش امل متاز که ایام توسن است کار عدم بساز که رحلت معین است بر خاک عاشقی پی او بر مگیر هان زیرا رقیب بر ره و معشوق دشمن است امروز جای پاک درین خاکدان که یافت آنکو به دستگاه قناعت م...
بیا که باغ نکوتر ز روی دلخواهست بهار خیمه برون زن چه جای خرگاهست کنون که در چمن آگاه گشت لاله ز خواب غرامتست بر آنکو ز عالم آگاهست به فصل این گل کوتاه عمر عشرت کن که قصه تو درازست ...
فلک باز از نهان خارم نهادست که پیری پای بر کارم نهادست مرا خاری چنین ننهاد دیگر اگر چه خار بسیارم نهادست بدین موی سپید ار راست خواهی بنای رنج و آزارم نهادست مرا تا دهر سنبل یاسمین ...
به خدایی که بر میان قلم از برای سخن کمر بسته است که مرا از نهیت فرقت تو دل پراکنده و جگر خسته است
هات المدام فنار السکر قد سکنت والروح من طرفک الغناج قد فتنت بیاور ای دل من تنگ گشته چون دهنت از آن میی که چو عیش من است و چون سخنت ما ذا علیک ادام الله لیلتنا لو ان سرت بعد ما حزنت...
ای دل نه سنگ خاره ای آخر فغان کجاست وی دیده گر نسوختی اشگ روان کجاست ای جان خسته آن نفس نیم سرد کو وان ناله ها که اید ازو بوی جان کجاست ای صبر سر گرفته اگر زنده ای هنوز از سوز سینه...
گل صبحدم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین که گل در ده روز سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت
ای رخ تو رنگ نوبهار گرفته بر رخ نیکویی قرار گرفته طره تو عقل را به طیره سپرده غمزه تو فتنه را شکار گرفته عقل مرا کو ز جام عشق تو مست است بی لب میگون تو خمار گرفته تو نیی اندر میان ...
زهی ملک بخشی که خصمت ندارد بجز تیره روزی و جز تنگ عمری منم بلبل باغ معنی و لیکن شدم آرزومند قمری ز غمری همانا بکن صید اگر می توانی چو من بلبلی را به یک جفت قمری
بلبل به سحر دو دیده پر خون آید با ناله و نوحه دگرگون آید گل از پس پرده بود چون گریه شنید خندان خندان ز پرده بیرون آید
خداوند من صارم الدین که طبعت نشد قابل هیچ زرق و فسوسی تواضع کنانند در پیش قدرت چو ایام تندی چو گردون شموسی به یاد جهان پهلوان ده حدیثم که هستم ز احسانش رحمت بیوسی بگویش ز چون من ضع...
دوران فلک چون تو شهی ننماید تیغ پدرت بند فلک بگشاید از پشت اتابک چو تو شاهی زاید زیرا که ز شیر بچه هم شیر آید
بدیدند مه ساقیا می چه داری که آمد گه عشرت و میگساری بکردیم سی روز آن میهمان را بانواع خدمت بسی جان سپاری سبک دل شدیم از فراقش بیا تا گران ساغری چند بر من شماری ز رشگ وشاقان خسرو مه...
جهان چون جنان شد ز باد بهاری چه عذرست ساقی حرامی نیاری درافگن بدان آب خشک آتش تر چو با دست گیتی مکن خاکساری ز کاشانه برخیز و مجلس برون بر که بنشست آنک گل اندر عماری چو وامق شده بلب...
یاد بادا از آنکه وجه معاش ز تو صاحب نصاب خواستمی هر چه از جنس آرزو بودی زان همایون جناب خواستمی آه ار امسال آرد بودی و گوشت هم ز خواجه شراب خواستمی
بنمای رخ ار کام منت می باید زان پیش که دود از آتشت برناید آنکس که به آتشت دمی گرم نشد از دود تو گر کور نگردد شاید
زهی با حسن تو همدم صفا و لطف روحانی به زلف ار سایه خضری به لب چون آب حیوانی مه و خورشید پیشانی کنند از روی بی شرمی اگر پیش رخت بر خاک ره ننهند پیشانی دلم سوزی و این معنی رگی با جان...
به خدا گر خدا روا دارد که تو یک پشه را برنجانی چون زبانت به غیبت آلوده ست قل هوالله به هرزه می خوانی دل یک کس اگر بیازاری نیستت بهره در مسلمانی خود نترسی ز روز گیراگیر به سر آن دو ...
خورشید رخت شبی که وصل آراید با پرتو او ستاره پیدا ناید وان روز که از هجر دری نگشاید در روز مرا ستاره می بنماید
ز تاب زلف تو ای آفتاب روحانی به مشگ سوده در آمد هزار ارزانی مهی به حسن ازین روی آفتاب نهاد چو سایه پیش تو بر خاک تیره پیشانی جهان خوبی از آن خواندمت که همچو جهان به وصل و هجر نه بر...
بلند بختا با بختیان همت تو گرفت بخت سخن تازگی و برنایی جهان پیسه اگر بیسراک مست شود ز بار خود تو عاجز شود به تنهایی به گردن شتر اندر شراب زربخشی به پای پیل گه خشم خصم فرسایی عدوی ن...
ای صبر نگفتی چو غمی پیش آید خوش باش که کار تو ز من بگشاید رفتی چو کلاه گوشه غم دیدی ای صبر کنون کفش کرا می باید