شمارهٔ ۸۵
خداوندا ترا گفتم که این شش طاق پیروزه که خوانندش سپهر نیلی و گردون مینایی نیرزد آنکه تو با او لب زیرین کنی بالا که او را نیست کاری در جهان جز زیر و بالایی بدو دندان نمایی باز بهتر ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
خداوندا ترا گفتم که این شش طاق پیروزه که خوانندش سپهر نیلی و گردون مینایی نیرزد آنکه تو با او لب زیرین کنی بالا که او را نیست کاری در جهان جز زیر و بالایی بدو دندان نمایی باز بهتر ...
چون حق مروت و کرم نگزارید امروز که فرمانده و دولتیارید فردا که شود چشم سعادت در خواب از کرده بد چه چشم نیکی دارید
جان بر تو پاشم از دل چون دلستان مایی دل با تو بازم ای جان کارام جان مایی خون خواره چون جهانی در خورد همچو جانی بر هر صفت که هستی جان و جهان مایی
چون کار من از شهاب بر چرخ رسید وز دست غمم به لطف خود باز خرید هجر آمد و روز من سیه کرد چو شب یعنی که شهاب جز به شب نتوان دید
برخاست دلم تا دگری بگزیند گفتم بنشین که یار از من بیند آمد غم تو گفت بدو بنمایم برخاستنی که تا زید ننشیند
شمس یک دست که از دست من و بیم هجا هر شبی تا به سحر روی به خون می شویی رقعه ای دیدم و دانستم و معلومم شد که رخ از رشک به خون مژه چون می شویی گر به حق بود سخن های تو در رقعه رواست که...
آن دل که ز غم خون شد اگر به بیند بنشیند و دامن ز غمت در چیند بر خون من ار نشست را بگزیند برخیزد مشتریش چون بنشیند
جانا همه آیت نکویی در شأن تو آمده ست گویی یک گل چو رخت به دست ناید گر در چمن جهان بجویی
یاد تو چو جان در دل من بنشیند کو آنکه ز عالم غم تو بگزیند فرخ رخ و روز آنکه هر صبحدمی دیده بگشاید و جمالت بیند
باد صبح است که مشاطه جعد چمن است یا دم عیسی پیوند نسیم سمن است نکهت نافه مشگ است نه نافه است نه مشگ اثر آه جگر سوخته ای همچو من است نفس سرد گرم رو از بهر چراست یادم آمد ز پی آنکه ر...
یک شبه وصل تو ز صد جان بهست ناز تو از ملک خراسان بهست بوسی از آن لعل شکر بار تو گر بدهی بی جگر از جان بهست عقل من اندر خم زلف تو به گوی هم اندر خم چوگان بهست چون نبود درد تو درمان ...
کار عالم سست بنیاد آمدست آسمان را پیشه بیداد آمدست هر کجا زیر فلک صاحب دلی است نیک نیک از غم به فریاد آمدست ای خوشا آن کس که او را در جهان یا دمی خوش یا دلی شاد آمدست حاصل خاک آنچه...
به خدایی که او به قدرت خویش بی ستون آسمان برآورده است که هزاران هزار بیدل را غم عشقت ز جان برآورده است
یا صبیح الوجه قدحان الصباح والندامی بین سکران و صاح ای چو روح تازه آمد وقت آنک روح ما را باز گردانی به راح وضع الالسن من اوتار نا فاغتنم اوتار الحان قصاح عمر گر معشوق خلق عالم است ...
شه زاده رفت شور به عالم درافگنید وین طاس سرنگون فلک خرد بشکنید خاتون هفت کشور و زهر ای هشت خلد جان داد و دم شمرد شما دم چه می زنید آخر نه این عزیزه جگر گوشه شه است بی او زمانه را ب...
دوش از چشمم سرشگ خون افزون ریخت وین طرفه که درجام می گلگون ریخت می خواست که خون به خون شوید چشمم بنگر که بهانه کرد و خون در خون ریخت
ای دل طمع از جفاپرستی بردار هشیار شو و دلت ز مستی بردار در کار خلاص تو دعا خواهم کرد ای پای ز جای رفته دستی بردار
جانم به سر زلف مشوش بگذار خوش باش و مرا به عیش ناخوش بگذار دل گرچه از آن تست آبش بمکن این خانه از برای آتش بگذار
ای از غم هجران تو ای طرفه نگار در هر نفسی شکایتم بودی کار وامروز که با خوی بدت گشتم یار از هجر تو شکرست به روزی صد بار
یارم سخن عشوه نهاد اندر بار غم تاختن آورد ز من برد قرار دل چون غم او دید ز جان شد بیزار خه ای دل و زه ای غم و احسنت ای یار
یک تیر جفا نماند کان زیبا یار آنرا نزدست بر دل من صد بار وین طرفه که هر لحظه کنم توبه ز عشق بازم به کرشمه ای برد بر سر کار
با من چو گل ار شبی بپیوندد یار ننشسته هنوز رخت بر بندد یار چون ابر به صد دیده همی گریم من چون گل به هزار لب همی خندد یار
ای دل ز ره دراز می آید یار خوش باش که دلنواز می آید یار وی صبر رمیده در غم فرقت او باز آی سبک که باز می آید یار
گر دیده بدی روی ترا یوسف مصر آشفته شدی چو من گدا یوسف مصر با این همه هم به نیکویی غره مشو با آنهمه نیکویی کجا یوسف مصر