شمارهٔ ۱۲۰
با دل گفتم کای دل پرفن چکنم وین درد گرفته را به دامن چکنم دل سر زده و خجل به من کرد نگاه گفت این همه دیده می کند من چکنم

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
با دل گفتم کای دل پرفن چکنم وین درد گرفته را به دامن چکنم دل سر زده و خجل به من کرد نگاه گفت این همه دیده می کند من چکنم
چندانکه به کار خود فرو می بینم بی دیده کی خویش نکو می بینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او می بینم
هر عذر که با یار بداندیش نهم زان عذر همه خار دل ریش نهم زین حیف اگرم جان سر رفتن دارد برخیزم و پا فراز جان پیش نهم
چون غنچه اگر بند دهان بگشایم اسرار زمانه در زمان بگشایم وانگه که چو خورشید کشم تیغ زبان چون صبح به یک نفس جهان بگشایم
گر معتکف در وثاق تو نیم زان نیست که خسته فراق تو نیم روزم چو سر زلف وشاقان تو باد با این همه ریش گر وشاق تو نیم
ای دیده اقبال به رویت نگران عاجز شده از فر تو صاحب نظران رنجور شدی ز پا و ننشست فلک تا کرد فدای پات سرهای سران
مه اهل سپاهان و مه بدعهدیشان در کار هنر سستی و بدجهدیشان عیسی دمی ای مجیر دامن در کش زان قوم که دجال بود مهدیشان
زان زر هوسی که خیزد از کان سخن چندانکه نسخته ام به میزان سخن شد مکه به مرتبت سپاهان که دروست یک گوشه و صدهزار حسان سخن
آن عاقل دوست همچو ابله دشمن آن کرد به من کان نکند صد دشمن گر مهر چنین بود غلام کینم ور دوست چنین کند عفاالله دشمن
تقویم نو ای معجز طبع تو سخن بفرست و به وعده کژم طیره مکن ترسم که چو تقویم نوم نفرستی بی حاصل خوانمت چو تقویم کهن
سروی که بر مهش ز شب تیره چنبرست لؤلؤش زیر لعل و گلشن زیر عنبرست پرورده سپهر ستم پیشه شد به حسن زین روی عشوه ده چو سپهر ستمگرست زیر شکنج زلفش و در شکرین لبش صد فتنه مدغم است و دو صد...
با غمت دل زحمت جان بر نتافت جان که زلفت دید ایمان بر نتافت عقل با درد تو از درمان گریخت بوالعجب دردا که درمان بر نتافت تیر مژگانت ز باریکی که بود چند کردم جهد پیکان بر نتافت دل ز ع...
مرا زین بیش در عالم غمی نیست که در شادی و در غم همدمی نیست دمی خوش بر همه عالم حرام است که اندر ملک عالم محرمی نیست یقینم شد که زخم آسمان را به از یاران همدم مرهمی نیست چنان بگرفت ...
ای آنکه لطیفه های طبعت اجرا ده صد هزار جان است کلک تو به شکل هست ماری کش آب حیات در دهان است با همت تو چهار طاقی است این سقف که نامش آسمان است در هر چه همی کنم تأمل قدر سخنت ورای آ...
انجم فی ید الساقی أکاس احسوا ما سمعتم ایها الناس الا یا ساقی الخمر اسقنیها قبل کانها بالعین و اکراس
دل در اندوه جان نبایستی جان حریف جهان نبایستی تا ندیدی کس آشیانه خاک دیده جز خاکدان نبایستی آسمان را کزو کس ایمن نیست از حوادث امان نبایستی نه فلک چون عدوی شش جهتند عمر جز یک زمان ...
بر من ز فراقت ار چه بیدادیهاست دل را به شب از خیالت آزادیهاست شاگردی تو مایه استادیهاست شادم به غمت که در غمت شادیهاست
صد طعنه ز هر گدای می خوردم من صد شربت جان گزای می خوردم من از جور تو پشت دست می خاییدم من وز هجر تو پشت پای می خوردم من
آساید اگر شوی تو همخوابه من گوش فلک ستمگر از لابه من ای دوست جهانیان چون شنگرف برند خاک سر کوی تو ز خونابه من
کندم همه شب ریش ز عشقت تا تو کافر شدی و نماند خونی با تو اکنون که تو ریش می کنی من نکنم یا من کنم این بیشه ناخوش یا تو
ای گشته زیان مملکت سود از تو رو تازگی جهان بیفزود از تو تو ایمنی از نکبت گیتی تا هست خلق و پدر و خدای خشنود از تو
هر تخم که کاشتم نیامد به درو تا چند خورد کهنه دلم غصه نو سنبل نیم ای صنم که گویم که برو زین شهر تو گویی مرو ای باب مرو
چون سایه نه نیستم نه هستم بی تو وز سایه خویشتن گسستم بی تو تا سایه وصل برگرفتی ز سرم چون سایه به خاک در نشستم بی تو
وصلی که مرا به ناز پروردی کو جانی که مراعات دلم کردی کو آن هجر که نام من فرو بردی هست وآن صبر که کام من برآوردی کو