شمارهٔ ۱۵
یا من علا یوم الندی کعبه و من له الافق محل وضیع بسطت کف الجود حتی اذا اردت ان تمسک لا تستطیع جاوز منک الحق حدالصبی و کان فیما قبل طفلا رضیع انت ربیع الفضل مستقبلا و نحن فی ذاالحر م...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
یا من علا یوم الندی کعبه و من له الافق محل وضیع بسطت کف الجود حتی اذا اردت ان تمسک لا تستطیع جاوز منک الحق حدالصبی و کان فیما قبل طفلا رضیع انت ربیع الفضل مستقبلا و نحن فی ذاالحر م...
تا عالم است امید کسی زو وفا نشد تا خاک بود درد دلی را دوا نشد کس دانه ای نیافت ازین خرمن کبود تا همچو دانه بسته دام فنا نشد دهر دو رنگ و چرخ دو کیسه چه کار کرد کان هر چه بد صواب به...
شاها تویی آنکه آسمان پایه تست دین داری و شرع پروری مایه تست ای سایه حق تو به عالم کس نیست آسایش هر که هست در سایه تست
تن به مهر تو دل ز جان برداشت جان امید از همه جهان برداشت پاسبان صبر بود بر در دل دزد غم ساز پاسبان برداشت عافیت وقتی ار چه قاعده بود ترکتاز غم تو آن برداشت عشقت اول قدم که دست کشید...
دوش چون دست قدر مهر از در شب بر گرفت عقد گردون بیضه ای از عنبر شب بر گرفت بر سر شب تاج بود از گوهر گردون ولیک دود دلها هر زمان تاج از سر شب بر گرفت پیش از آنگه کاید آواز تتق دار فل...
یک ذره مهر در ایام مانده نیست یک قطره آب در رخ اجرام مانده نیست تا جام روزگار پر زا خون خلق شد کس را شراب خوش مزه در جام مانده نیست گلگونه موافقت و تاب عافیت در روی دهر و طره ایام ...
خسروا یک روزه عزم خدمتت از بهشت جاودانی خوشترست دیدن درگاه تو هر بامداد از همه عهد جوانی خوشترست در رکابت هر غمی کاید به روی آن غم از صد شادمانی خوشترست بنده را از هر چه در عالم خو...
شقیق النفس هات علی الشقایق شرابی کان بدین وقت است لایق گل اندر باغ می خندد چو معشوق و قدیبکی السحاب بلحن عاشق ادر بنت الکروم علی کرام همه دانا وواقف بر دقایق به جام لاله می خور بر ...
ای شخص تو نشانه تیر محن شده روحت به بارگاه صفا مرتهن شده بی روی تو گرفته شکن روی آفتاب وز رفتن تو سخن بی شکن شده ببرید بند کیسه عمرت به دست قهر این چرخ همچو کاسه همه تن دهن شده من ...
زین بیش مکن ریش که شد کارت سست وین سستی کار تو ز فعل بد تست گفتی غم من خور که تویی عاشق من من عاشق تو نیم شرطم بفرست
عافیت رخت از جهان برداشت مکرمت دیده زین مکان برداشت آفتابی که خاک را زر کرد سایه زین تیره خاکدان برداشت خون روان شد ز چشم من که فلک خونم از اکحل روان برداشت اسب صبرم ز رنج پوست فگن...
زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفت عقل را صف بر شکست و عالم جان بر گرفت لعل در کان خاک بر سر کرد تا یاقوت تو پرده ظلمت ز پیش آب حیوان بر گرفت خشک سالی بود عالم را چو عشقت رخ نمود از...
از عشوه روزگار فریاد کو خود ز وفا نمی کند یاد آباد بر آن کسی که او هست از بندگی زمانه آزاد بر عمر مساز تکیه چون هست این طارم عمر سست بنیاد گویی که زمانه بر دل خلق از راحت و رنج داد...
کرم پناه جهان عز دین تویی که ز تو بها و عزت دین هر زمان برافزونست خدای داند و او عالم الخفیاتست که بر کمال بزرگیش عقل مفتونست که دوستداری و اخلاص من به حضرت تو به غایتی است که از ح...
یا من طلعت طلوع الهلال ادرها مروقه کالزلال زهی عیش بی خاک کویت حرام زهی باده بر یاد رویت حلال فلا تشتغل بصروف الزمان فصوف الزمان کطیف الخیال مخور خون من خون ساغر بخور ممالم به غم گ...
ای که موج سینه تو غوطه دریا دهد پرتو طبعت فروغ عالم بالا دهد گر ضمیر غیب دان تو براندازد تتق بس که تشویر عروس قبه خضرا دهد
دوش از چشمم سرشگ گلگون ره جست در جام شراب ریخت صد قطره نخست زان ریختن سرشگ خون اندر جام معلومم شد که خون به خون خواهد شست
تا رنج عیش یاد همایون منیر باد چشم جهان به جاه و جلالش قریر باد دولت به زور چرخ که چرخش به روزگار نصرت سپار باد و سعادت پذیر باد انوار مهر ز آب رخش مستعار شد امواج بحر از کف تو مست...
آن زلف پر از پیچ و شکن را چه توان گفت وان عارض چون برگ سمن را چه توان گفت رویش چمن و رنگ رخ او گل خودروست با آن گل خودروی چمن را چه توان گفت عهد دل دلسوخته بشکست و دلم بست دل بستن ...
هیچ کس را رنج خاطر در جهان حاصل مباد وز فراق دوستان کار کسی مشکل مباد هیچ رنجی نیست بر دل بتر از رنج فراق هیچ کس را یارب این رنج از جهان بر دل مباد عقل مردم کم شود در کار فرقت هر ز...
شاها بدان خدای که آثار صنع او جان بخشی و خرد دهی و بنده پروریست در چنبر قضاش اسیرند و ممتحن هر هستیی که در خم این چرخ چنبریست کز آرزوی بزم تو کز آسمان بهست این خسته در شکنجه صد گون...
الصبح علی الضلام مقبل ان تسق لنا المدام عجل بنشان ز من ای غم تو مشکل زان آب حیات آتش دل سقیا لک فاسقنی حراما ان کان دمی و انت فی حل می خوردن و دادن از تو نیکوست جود از قزل ارسلان ع...
هر کو دل و جان به خدمتت پروردست با نعمت و ناز جفت وز غم فردست نرگس زر و سیم از آن به دست آوردست کو نیز شبی خدمت بزمت کردست
جان و دلم همیشه به عشقت اسیر باد جانا مرا خیال تو نقش ضمیر باد سوز غمت روان مرا ناگزیر شد مهر دلم هوای ترا ناگزیر باد چون مهر تست بر دل این بنده پادشا از نایب وفا تو او را وزیر باد...