غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
ساز امکان از شکست آواز پیدا می کند بال بر هم می خورد پرواز پیدا می کند می نهد پیش از سخن گردن به تیغ انفعال چون قلم هرکس زبان راز پیدا می کند پاس ناموس حیا هم نیست آسان داشتن چون ج
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ساز امکان از شکست آواز پیدا می کند بال بر هم می خورد پرواز پیدا می کند می نهد پیش از سخن گردن به تیغ انفعال چون قلم هرکس زبان راز پیدا می کند پاس ناموس حیا هم نیست آسان داشتن چون ج
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا می کند جنبش این دانه چندین ریشه پیدا می کند اقتضای جلوه دارد این قدر تمهید رنگ تا پری بی پرده گردد شیشه پیدا می کند شمع این محفل مرا بر سوختن پروانه کر
گر طمع دست طلب وامی کند بر قناعت خنده لب وامی کند گرم می جوشی به لذات جهان این شکر دکان تب وامی کند موج گوهر باش کارت بسته نیست ناخنی دارد ادب وامی کند فتح باب عافیت وقف کسی ست کز
میل هوس ز عافیتم فرد می کند گر بشکنم کلاه دلم درد می کند تسلیم تحفه ای ست که طبعم بر اهل ذوق چو میوه رسیده ره آورد می کند خال زباد تخته خاک اختراع کیست دل را خیال مهره این نرد می ک
درگلستانی که حسنش جلوه ای سر می کند گل ز شبنم دیده حیران ساغر می کند بی تو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی گر همه در چشم غلتد خاک بر سر می کند همچو اشکم حسرت اندیش نثار راه تست هر صدف