غزل شمارهٔ ۱۹۵
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما چه قیامتی که نمی رسی ز کنار ما به کنار ما چو غبار ناله به نیستان نزدیم گامی از امتحان که ز خودگذشتن ما نشد به هزار کوچه دچار ما چقدر ز خجل
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما چه قیامتی که نمی رسی ز کنار ما به کنار ما چو غبار ناله به نیستان نزدیم گامی از امتحان که ز خودگذشتن ما نشد به هزار کوچه دچار ما چقدر ز خجل
بس که چون سایه ام از روز ازل تیره رقم خط پیشانی من گم شده در نقش قدم عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است غیر خورشید پر و بال ندارد شبنم قطع خود کرده ام از خیر و شرم هیچ مپرس خط کشد
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم فتاده نامه ما سر به مهر نقش قدم ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه رمیده گیر رمیدن ز آهوان حرم به خوان عهد و وفا خلق خاک می لیسند نماند نام نمک بس
داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم آن قدر از شهرت هستی خجالت مایه ام کز نگین من چو شبنم می فروشد نام نم کور شد چشمش ز سوزن کاری دست قضا پیش از آن کز نر
رفت فرصت ز کف اما من حیرت زده هم آنقدر دست ندارم که توان سود بهم حیرتم گشت قفس ورنه درین عبرتگاه چون نگاهم همه تن جوهر آیینه رم شمع عبرتگه دل ناله داغ آلودست بایدم شاخ گلی کرد درین