غزل شمارهٔ ۲۱۶۵
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم گداز طینت نامنفعل علاج ندارد جبین به سیل عرق دادم از نمی که ندارم نفس گداخت چو شمع و همان بجاست تعلق قفس هم
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم گداز طینت نامنفعل علاج ندارد جبین به سیل عرق دادم از نمی که ندارم نفس گداخت چو شمع و همان بجاست تعلق قفس هم
به هستی از اثر اعتبار مایه ندارم چو موی کاسه چینی به غیر سایه ندارم مگر به خاک رسانم سر بنای تعین که غیر آبله پا چو اشک پایه ندارم چو طفل اشک گداز دلیست پرورش من یتیم عشقم و ربطی ب
خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم چندانکه فراموش توام یاد تو دارم این ناله که قد می کشد از سینه تنگم تصویر نهال ز غم آزاد تو دارم تمثال گل و رنگ بهارم چه فریبد من آینه حسن خداداد تو دا
شبی که بی توجهان را به یاس تنگ برآرم ز ناله ای که کنم کوه را ز سنگ برآرم چه دولتی ست که در یاد آن بهار تبسم نفس قدح به کف و ناله گل به چنگ برآرم به نیم گردش چشمی که واکشم به خیالت
غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد می نگارم به سرمه فرسود خامه اما هنوز فریاد می نگارم به مکتب طالع آزمایی ندارم از جا نکنی رهایی قفای زانوی نارسایی دماغ فرهاد می نگارم اگر به سرمشق