غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
تا می ز جام همت بد مست می کشم جز دامن تو هر چه کشم دست می کشم عنقا شکار کس نشود گرچه همت است خجلت ز معنیی که توان بست می کشم قلاب امتحان نفس در کشاکش است زین بحر عمرهاست همین شست م
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
تا می ز جام همت بد مست می کشم جز دامن تو هر چه کشم دست می کشم عنقا شکار کس نشود گرچه همت است خجلت ز معنیی که توان بست می کشم قلاب امتحان نفس در کشاکش است زین بحر عمرهاست همین شست م
چون شمع زحمتی که به شبگیر می کشم از داغ پنبه می کشم و دیر می کشم طفلی شد و شباب شد و شیب سرکشید لیکن یقین نشد که چه تصویر می کشم فرصت امید و سعی هوسها همان بجاست سیماب رفت و زحمت ا
بسکه از ساز ضعیفی ها خبر داریم ما چنگ می گردیم اگر یک ناله برداریم ما عاشقان را صندل آسودگی دردسرست تا به سر دردی نباشد دردسر داریم ما ازکمال ما چه می پرسی که چون آه حباب در خود آت
تیغ آهی بر صف اندوه امکان می کشم خامه یأسم خطی بر لوح سامان می کشم نیست شمع من تماشا خلوت این انجمن از ضعیفیها نگاهی تا به مژگان می کشم ابجد اظهار هستی یک سحر رسوایی است ازگریبان ج
به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم سپند مجمر یأسم نداشت سرمه دیگر تپید ناله به کیفیتی که کرد خموشم ز بس به درد تپیدن گداختم همه اعضا توان شنید چو م