غزل شمارهٔ ۱۰۸۵
خودسر به مرک گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد در سعی بذل کوش که اینجا خسیس هم جان دادنش به حسرت جاوید جود کرد زان غنچه خموش به آهنگ کاف و نون سر زد تبسمی که عدم را
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
خودسر به مرک گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد در سعی بذل کوش که اینجا خسیس هم جان دادنش به حسرت جاوید جود کرد زان غنچه خموش به آهنگ کاف و نون سر زد تبسمی که عدم را
اول دل ستمزده قطع امید کرد آخرشکست چینی من مو سفید کرد می لرزد از نفس دم تقریر احتیاج دست تهی زبان مرا مرگ بید کرد بخت سیاه اگر بلد اعتبارهاست خود را به هیچ آینه نتوان سفید کرد تدب
از تغافل زدنی ترک سبب باید کرد روز خود را به غبار مژه شب باید کرد گرد وارستگی کوی فنا باید بود خاک در دیده اندوه طرب باید کرد همچو آیینه اگر دست دهد صافی دل جوهر ناطقه شیرازه لب با
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد پرده دیده و دل فرش ادب باید کرد کاروانها همه محمل کش یأس است اینجا ناله را بدرقه سعی طلب باید کرد باعث گریه درین دشت اگر چیزی نیست الم بیکسیی هست سبب
دل سحرگاهی به گلشن یاد آن رخسار کرد اشک آن شبنم برگ گل را رخت آتشکار کرد ناز غفلت می کشیم از التفات آن نگاه خواب ما را سایه مژگان او بیدار کرد قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلست گر