غزل شمارهٔ ۲۲۵۱
دوری بزمت در غم و شادی گر کند این می قسمت جامم صبح نخندد بر رخ روزم شمع نگرید بر سر شامم صورت و معنی هیچ نبودن چند زند پروبال نمودن همچو عرق به جبین تحیر نقش نگین شد داغ ز نامم غنچ
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
دوری بزمت در غم و شادی گر کند این می قسمت جامم صبح نخندد بر رخ روزم شمع نگرید بر سر شامم صورت و معنی هیچ نبودن چند زند پروبال نمودن همچو عرق به جبین تحیر نقش نگین شد داغ ز نامم غنچ
نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم تپیدنها چو بسمل ریخت آخر رنگ آرامم حصاری دارم از گمگشتگی در عالم وحشت نگردد سنگسار شهرت از نقش نگین نامم چه سازم با هجوم آبله غیر از زمینگیری دل
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم از خون شهید که زند آب به چشمم کو آنقدر آبی که در بن دشت جگرتاب چون اشک کند یک مژه سیراب به چشمم جز حیرت از انبوهی مژگان چه خروشد یک تار نظر وین همه
از عزت و خواری نه امید است نه بیمم من گوهر غلتان خودم اشک یتیمم دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا طور ادبم سرمه آوازکلیمم هرچند سر و برک متاع دگرم نیست زین گرد نفس قافله ملک عظیمم از
شکوه فقر ملک بی نیازی کرد تسلیمم به اقبالی که دل برخاست از دنیا به تعظیمم بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما ادب روزی دو زیر پا نشستن کرد تعلیمم اگر دامن نمی افشاندم از پس مانده