غزل شمارهٔ ۲۳۳۸
به ذوق سجده باز از عدم گلباز می آیم چه شوق ست اینکه یک پیشانی و صد ناز می آیم تحیر نامه ها دارم هزار آیینه دربارم خیال آهنگ دیدارم به چندین ساز می آیم خمستان در رکاب گردش رنگم چه س
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به ذوق سجده باز از عدم گلباز می آیم چه شوق ست اینکه یک پیشانی و صد ناز می آیم تحیر نامه ها دارم هزار آیینه دربارم خیال آهنگ دیدارم به چندین ساز می آیم خمستان در رکاب گردش رنگم چه س
عمری ست در نظرها اشک عرق نقابیم از شرم خودنمایی خون دلیم و آبیم جوشیده ایم از دل با صد خیال باطل دود همین سپندیم اشک همین کبابیم خلقی ز ما نمودار ما پیش خود شب تار خفاش نور خویشیم
بی تو چون شمع ز ضعف تن ما رنگ ما خفت به پیراهن ما نقش پاییم ادب پرور عجز مژه خم می شود از دیدن ما خاک ما گرد قیامت دارد حذر از آفت شوراندن ما زندگی طعمه کلفت گردید رشته ها خورده گر
سایه وار از نارسایان جهان غربتیم شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم عجزبینش جوهر ما را به خاک افکنده است یک مژه گر چشم برداریم گرد فطرتیم دامن افشاندن ز اسباب جهان بی مدار آنقدرها نی
هیچ می دانی مآل خود چرا نشناختیم سر به پیش پا نکردیم از حیا نشناختیم غیرت یکتاییش از خودشناسی ننگ داشت قدر ما این بس که ما هم خویش را نشناختیم عالمی را معرفت شرمنده جاوید کرد خودشن