غزل شمارهٔ ۲۳۸۱
حرفم همه از مغز است از پوست نمی گویم آن را که به جز من نیست من اوست نمی گویم اسرار کماهی را تأویل نمی باشد سر را سر و پا را پا زانوست نمی گویم ظرفست به هر صورت آیینه استعداد درکوزه
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
حرفم همه از مغز است از پوست نمی گویم آن را که به جز من نیست من اوست نمی گویم اسرار کماهی را تأویل نمی باشد سر را سر و پا را پا زانوست نمی گویم ظرفست به هر صورت آیینه استعداد درکوزه
شکوه اسباب چند دل به رمیدن دهیم دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم درد سر ما و من سخت مکرر شده ست حرف فراموشیی یاد شنیدن دهیم عبرت این انجمن خورد سراپای ما شمع صفت تا کجا لب به گزی
اسمیم بی مسمی دیگر چه وانماییم در چشمه سار تحقیق آبی که نیست ماییم هرچند در نظرها داریم ناز گوهر یک سر چو سلک شبنم دررشته هواییم بر موج و قطره جز نام فرقی نمی توان بست ای غافلان دو
بیگانه وضعیم یا آشناییم ما نیستیم اوست او نیست ماییم پنهانتر از بو در ساز رنگیم عریانتر از رنگ زیر قباییم پیدا نگشتیم خود را چه پوشیم پنهان نبودیم تا وا نماییم پیش که نالیم داد از
چون کاغذ آتش زده مهمان بقاییم طاووس پر افشان چمنزار فناییم هر چند به سامان اثر بی سر و پاییم چون سبحه همان سر به کف دست دعاییم شوخی سر و برگ چمن آرایی ما نیست یکسر چو عرق جوهر ایجا