غزل شمارهٔ ۱۱۲۸
تا جلوه بیرنگ تو بر قلب صور زد تمثال گرفت آینه در دست و به در زد همت به سواد طلبت گرد جنون داشت نه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد رفتی و نیاسود غبارم چه توان کرد بر آتش من ناز تو دامان
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
تا جلوه بیرنگ تو بر قلب صور زد تمثال گرفت آینه در دست و به در زد همت به سواد طلبت گرد جنون داشت نه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد رفتی و نیاسود غبارم چه توان کرد بر آتش من ناز تو دامان
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد چو شیشه دل که کشد تیغ از میانش و لرزد قیامت است بر آن بلبلی که از ادب گل پر شکسته کشد سر ز آشیانش و لرزد به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان چو نا
کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا شعله جاروبی کند تا پاک بردارد مرا شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته ام تاکجا آن شعله بیباک بردارد مرا ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم خون نخجیرم چس
زبان به کام خموشی کشد بیانش و لرزد نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد نگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد زبان سخن کند از تنگی دهانش و لرزد چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم ببوسد از
روزی که قضا سر خط آفاق رقم زد گفتم به جبینم چه نوشتندقلم زد غافل مشوید از نفس نعل درآتش سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد چون مو به نظر سخت نگون سار دمیدیم فواره این باغ به غربال علم زد