غزل شمارهٔ ۳۵۵
ای جلوه تو سرشکن شان آفتاب خندیده مطلع تو به دیوان آفتاب پیغام عجز من ز غرورت شنیدنی ست مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب در هرکجا نگاه پر افشان روز بود شوق تو د اشت اینهمه سامان آفتاب
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ای جلوه تو سرشکن شان آفتاب خندیده مطلع تو به دیوان آفتاب پیغام عجز من ز غرورت شنیدنی ست مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب در هرکجا نگاه پر افشان روز بود شوق تو د اشت اینهمه سامان آفتاب
ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب در سایه تو ریخته سامان آفتاب از طلعت نقاب طلسم بهار صبح در جلوه تو آینه ها کان آفتاب سروقدتومصرع موزونی چمن زلف کج تو خط پریشان آفتاب در مکتبی که دفتر
به خاک راه که گردید قطره زن مهتاب که چون گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست جهان گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب دگر چه چاره جز آتش زدن به کسوت هوش فتاده است به
علمی که خلق یافته بیچونش انتخاب کرده ست نارسیده به مضمونش انتخاب آنجاکه شمع ما به تأمل دماغ سوخت شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب مکتوب ما ز نقطه و خط سخت ساده ست خوش باش اگر بود دل
بی کمالی نیست دل از شرم چون می گردد آب از عرق آیینه ما را فزون می گردد آب از دم گرم مراقب طینتان غافل مباش کزشرارتیشه اینجا بیستون می گردد آب تاب خودداری ندارد صاف طبع از انفعال می