غزل شمارهٔ ۳۹۹
چولاله بی تو ز بس رنگ اعتبارم سوخت خزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت زمردمک نگهم داغ شد چوشمع خموش در انتظار تو سامان انتظارم سوخت هجوم حیرت آن جلوه چون پرطاووس هزار رنگ تپش در دل
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
چولاله بی تو ز بس رنگ اعتبارم سوخت خزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت زمردمک نگهم داغ شد چوشمع خموش در انتظار تو سامان انتظارم سوخت هجوم حیرت آن جلوه چون پرطاووس هزار رنگ تپش در دل
او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا عجز راگر در جناب بی نیازیها رهی ست اینقدرها بس که تاکویت رسد فریاد ما نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز بیش از
نسیم شانه کند زلف موج دریا را غبار سرمه دهد چشم کوه و صحرا را ز زخم اره دندان موج ایمن نیست گهر به دامن راحت چه سان کشد پا را لبش به حلقه آغوش خط بدان ماند که خضر تنگ به بر می کشد
هوس نماند ز بس عشق آن نگارم سوخت خوشم که شعله این شمع خارخارم سوخت به بزم یار جنون کردم ای ادب معذور سپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت چو موم دوری ام از جلوه گاه شهد وصال اشاره ای
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت وقت آن کس خوش که از مرکز جدا گردید و سوخت دی من و دلدار ربط آب وگوهر داشتیم این زمان باید ز قاصد نام او پرسید و سوخت خاک عاشق جامه احرام صد د