غزل شمارهٔ ۱۳۰۰
گر آیینه ات در مقابل نماند خیال حق و فکر باطل نماند نه صبحی ست اینجا نه بامی ست پیدا کجا عرش وکو فرش اگر دل نماند همین پوست مغز است اگر واشکافی خیال است لیلی چو محمل نماند نم خون ع
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
گر آیینه ات در مقابل نماند خیال حق و فکر باطل نماند نه صبحی ست اینجا نه بامی ست پیدا کجا عرش وکو فرش اگر دل نماند همین پوست مغز است اگر واشکافی خیال است لیلی چو محمل نماند نم خون ع
دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند آرام خود نبود نصیب غبار ما نومیدی ای دگر که کنون تاب رم نماند افسون حرص هم اثرش طاقت آزماست آن مایه اشتهاکه توان خورد
کم نیست صحبت دل گر مرد زن نماند آیینه خانه ای هست گر انجمن نماند گر حسرت هوس کیش بازآید از فضولی کلفت کراست هر چند گل در چمن نماند افسون کاهش اینجا تاب و تب نفسهاست دامن فشان بر ای
دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند از رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند چون شمع که خاکسترش آیینه داغ است من سوختم و چشم سیاهی به کمین ماند دیگر چه نثار تو کند مشت غبارم یک سجده جبین داش
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم کز قد خم به سرم سایه آن ابرو ماند چون مه نو همه را پیش کماندار قضا تیغ جرأت سپر اف