غزل شمارهٔ ۱۳۴۴
در عشق آنکه قابل دردش ندیده اند حیزی ست کز قلمرو مردش ندید ه اند گل ها که بر نسیم بهار است نازشان از باد مهرگان دم سردش ندیده اند خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ خال زیاد تخته نردش ند
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
در عشق آنکه قابل دردش ندیده اند حیزی ست کز قلمرو مردش ندید ه اند گل ها که بر نسیم بهار است نازشان از باد مهرگان دم سردش ندیده اند خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ خال زیاد تخته نردش ند
در غبار هستی اسرار فنا پوشیده اند جامه عریانی ما را ز ما پوشیده اند ای نسیم صبح از دم سردی خود شرم دار می رسی بیباک وگلها یک قبا پوشیده اند غنچه ها راتا سحرگه برق خرمن می شود در ته
یاران فسانه های تو و من شنیده اند دیدن ندیده و نشنیدن شنیده اند نامحرمان انجمنستان حسن و عشق آواز بلبل آنسوی گلشن شنیده اند غافل ز ماجرای دل و وحشت نفس بسمل به پیش چشم و تپیدن شنید
این ستم کیشان که وهم زندگی را هاله اند در تلاش خودکشی ها شعله جواله اند عمرها شد حرف دردی آشنای گوش نیست کوهکن تا بی نفس شد کوه ها بی ناله اند خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان می
بیقراران تو کز شوق فنا دیوانه اند هرکجا یابند بوی سوختن پرونه اند کو دلی کزشوخی حسنت گریبان چاک نیست یکسر این آیینه ها در جلوه گاهت شانه اند غافل از کیفیت نیرنگ حال ما مباش گردش آر