شمارهٔ ۴٧ - وله ایضاً
ابن یمین فریومدیترک من بر سطح مه خطی مدور می کشد
دور بادا چشم بد الحق که در خور می کشد
می نهد بر سبزه پرچین گرد گل گویی مگر
در خم قوس قزح خورشید خاور می کشد
خط سبزش را توان گفتن که خضر دیگرست
گر خضر آب حیات از حوض کوثر می کشد
تا فذالک یافتش در جمع خوبان روزگار
خط ترقین بر عذار ماه انور می کشد
گر تب عشق مرا افسون نداند پس چرا
خط طوطی فام را بر گرد شکر می کشد
مصر دل را یوسف مصرست هرجا می رود
بر عقب از جان سلیمان وار لشکر می کشد
شام زلف پر ز چین از رخ چو یک سو می نهد
صبح صادق آه سرد از جان و دل بر می کشد
مردم چشمم به عهد حسن او نقاش وار
