شمارهٔ ۱۳
ابن یمین فریومدیهر که بیند رخ آندلبر یغمایی را
نکند هیچ ملامت من شیدایی را
جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش
وینزمان سود بود این دل سودایی را
دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست
بو که احیا نکند ملت ترسایی را
تا نیابد ز رخت شمع فلک پروانه
روشنایی ندهد گنبد مینایی را
ز آنکه آن خط مسلسل چو محقق گردد
بیگمان نسخ کند آیت موسایی را
کاش بینم نفسی خیل خیال تو بخواب
تا بدو باز برم محنت تنهایی را
گفته بودم که بگویم غم دل پیش رخت
خود گشادی رخ و بستی در گویایی را
عشق آمد ز در ابن یمین رفت شکیب
کی بود طاقت عشق تو شکیبایی را
