شمارهٔ ۲۹۴
ابن یمین فریومدیتا بر سریر حسن تویی ماه چهره ای
هستم ز عشق تو در شهر شهره ای
ز آن در شاهوار و بناگوش همچو سیم
هستند در مقار نه ماهی و زهره ای
چون جزع دل فریب تو هرگز به جادویی
نامد برون ز حقه افلاک مهره ای
چشم بد از تو دور که مانی به عمر خویش
نقشی نبست چون تو و نگشاد چهره ای
کاری تراست بر دل عشاق مستمند
هر غمزه ای ز چشم تو از زخم دهره ای
ابن یمین طمع به وفای تو چون کند
او را بس ار بود ز جفای تو بهره ای
