شمارهٔ ٩ - مثنوی مجلس افروز - ابن یمین فریومدی | ناهیدشمارهٔ ٩ - مثنوی مجلس افروز
ابن یمین فریومدییا الهی مرا زمن بستان
تا نباشم حجاب چهره جان
هستیم را بخود حجاب مکن
پرتو خود بخود نقاب مکن
منما نیست را بصورت هست
مبر از یاد ما عهود الست
در ازل چون حجاب تو دیدیم
سخنی از لب تو بشنیدیم
در رخ تو هنوز حیرانیم
بهمان عهد خویش و پیمانیم
انچنان مست آن جمال شویم
محو و مستغرق وصال شویم
می ندانم که من کیم یا دوست
من نیم هر چه هست جمله هم اوست
باز ابن یمین چه میجویی
ره بیدای عشق میپویی
گوش کن ایخرد دمی سویم
شعله بر خانمان ما زده است
عشق در هر دلی که خانه کند
عشق هر خانه یی که در بزند
خون دل از دو دیده اش ریزد
عشق ما راز ما و من برهاند
گرچه فرهاد خانه سنگین داشت
در چمن جلوه گل از عشق است
عشق مستیست جام باده کجاست
پس همان به که ما خموش کنیم
گفتم از حال این کسان پرسم
دل پر از درد و سینه ها پر غم
نی در ایشان قرار و نی آرام
هیچ از ایشان نشان و نام نماند
هم سخن هم زبان و کام نماند
گفتم ای زار و دلفکاری چند
دلتان را بتیره غمزه که دوخت
جانتانرا بنار عشق که سوخت
سینه ها تان زغم فکار که کرد
چهره هاتان بخون نگار که کرد
هوش و آرام و صبرتان بربود
دیده بهر چه خون فشان شده است
سر چرا خاک و آستان شده است
این همه عجز و خاکساری چیست
که شما را در این بلا انداخت
که درین محنت و جفا انداخت
همه سر مست و رند و قلاشیم
ما در این کوی دلبری داریم
یارب آن ماه را که دیده بود
در دل از وی چه داغهاست که نیست
وه چه گلزار و باغهاست که نیست
بهر او این چنین غریب شدیم
بهر او این چنین مصیب شدیم
در بدر از برای او شده ایم
کو بکو در هوای او شده ایم
بعد ازین عجز و بیقراری ها
بعد از این طاقت فراق تو نیست
تاب دوری و اشتیاق تو نیست
ناگه آن برقع از جمال گشود
صبر و آرام و هوش و عقل ربود
قطره در بحر رفت و پنهان شد
در نظر غیر دوست هیچ نماند
همه شد مغز و پوست هیچ نماند
همه ما صورتیم و معنی اوست
بلکه ما هیچ و هر چه هست هموست
ما همه مست می همه از ازلیم
گشته محو از مؤثر این آثار
دو جهان پر ز نور وحدت اوست
عقل ما شد در این صور حیران
چهره با خط و خال خود پوشد
از نظر کعبه رفت و دیر نماند
همه شد یار و نقش غیر نماند
گل هم از جان خار جلوه نمود
دیگریرا در آن میان چه حداست
سالها خود بخویش عشق بباخت
خوش بیا گو که وقت اظهارست
مست و دیوانه بودنت اولی است
دیده یی کان جمالش در نظرست
تو باین دیده کی توانی دید
دیده پیدا بکن که جان بیند
چشم جان بین چو چشم دل باشد
نه که این نقش آب و گل باشد
مست و مغرور حسن خویش مباش
گر تو از خویشتن برون نایی
باغ و گلزار و سرو رعنا اوست
بر خود آن هم کرشمه یی کردست
او همه ماه و جمله ما اوییم
لیک بشنو که ما چه میگوییم
ما همه هوش و جان ما هوش است
آنچه باقیست جمله روپوش است
گشته با هوش خود ز خود بیخود
همه را کرده او ز خود بیخود
همره و همنشین بهر جا اوست
همدم و همنفس چو با ما اوست
در همه رازها چو محرم ماست
چه نکو خوی و مهربان یارست
نقد جانرا به او نثار کنیم
او چو خورشید و ما همه سایه
سایه را چون بخود و جودی نیست
هر که با آن نگار جان بدهد
غیر او اشتیاق او چو نداشت
درد و سوز فراق او چون داشت
تا که بر ما جمال دوست نمود
پوست هم عین مغز خواهد بود
گرچه این هر دو پرتو آن روست
گاه چون نی ز درد او نالان
گاه چون می ز شوق او جوشان
کس چه داند که حال ما چونست
مردمان زنده اند با دل و جان
جان خود را اگر که بسپاریم
هیچ جایی نه ایم و با اوییم
هرگز او را ز ما جدایی نیست
روز و شب سر بر آستان وییم
باش با ما بکوی او شب و روز
ما ازان شهر و زان سر کوییم
گشته بی خانمان ازان روییم
ما دگر از میان برون رفتیم
شعله بیرون زند چه حیله کنیم
عاشق ار درد خود نهان سازد
نسخه یی دلفریب و جانسوزست
نام این نسخه مجلس افروزست