شمارهٔ ٢٢٧
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی کز جلالت با سپهر هفتمین پهلو زند پیش بلقیس سلیمان مرتبت کز خلق او هر نسیمی طعنه یی بر نافه اهو زند عرضه دار اول زمین بوس رهی زانو زده چون رهی را نیست ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی کز جلالت با سپهر هفتمین پهلو زند پیش بلقیس سلیمان مرتبت کز خلق او هر نسیمی طعنه یی بر نافه اهو زند عرضه دار اول زمین بوس رهی زانو زده چون رهی را نیست ...
ایخرد مند اگر شراب خوری با تو گویم که چونش باید خورد تا بخواهد طبیعتت می خور چون نخواهد دگر نشاید خورد
اقبال را بقا نبود دل بر او مبند عمری که در غرور گذاری هبا بود ور نیست باورت ز من اینک تو خود ببین اقبال را چو قلب کنی لابقا بود
آصف ثانی علاء دولت و دین چون سلیمان جهان بکام تو باد تا بود عمر جاودانت چو خضر چشمه آبحیات جام تو باد زهره ازهر کنیز مجلس تست خسرو سیارگان غلام تو باد زینت و زیب و بهای سکه ملک از ...
ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد ور دور روزگار نه بر وفق رای تست انده مخور که بیخ...
ایدل آسوده همی باش که باکی نبود گر بروی تو حسودی بحسد می نگرد صبر کن بر حسد و حاسد و دلشاد بزی کان بد اندیش خود از رنج حسد جان نبرد غم مخور کز حسد آتشکده یی شد دل او که گهی برق زند...
فراخ دستی ز اندازه مگذران چندان که آفتاب معاشت بدل شود بسها نه نیز پیرو امساک را زبونی کن چنانکه دامن همت دهی ز دست رها وسط گزین که گزیدست سید عربی بدین حدیث که خیر الامور اوسطها
احل العراقی النبید و شربه و قال الحرامان المدامه و السکر و قال الحجازی الشرابان واحد فحل لنا بین اختلافهما الخمر
حبذا طاقی که جفت این رواق اخضرست وز بلندی مر زمین را آسمانی دیگرست منتهای اوج او را کس نداند تا کجاست اینقدر دانند کز ایوان کیوان برترست طارم نیلوفری زیر و زبر از رشک اوست گر چه از...
ایدل چو ممکنست که روزی بشب بری کایام جز بکام تو یک گام نسپرد نومید بس مباش بشادی گذار عمر شاید که عمر تو هم از آنگونه بگذرد
ای وزیری که بر رای جهان آرایت هیچ رازی پس این پرده پیروزه نماند با چنان رای و رویت عجب ار بیخبری زانکه در مزود من توشه یکروزه نماند وانگهی طعنه زنندم که فلان میخواراست چون خورم می ...
ایدل چه میکنم وطنی را که اندرو هر دم هزار غصه ز هر سو بمن رسد در تیه آرزو دهن آز بسته ام نگشایم ار بمن همه سلوی و من رسد دنیا کرای آن نکند کز برای آن بر دامن ضمیر غبار زمن رسد حقا ...
ایدل آگه نیستی کز پیکرت باد فنا ناگه انگیزد غباری چون ز میدان گرد گرد ز ابر خذلان ز مهریر قهر چون ریزان شود هر که دارد برد طاعت جان ز دست برد برد وانکه دارد اقتدار خیر و فرصت فوت ک...
بمیدان اظهار مردانگی بنزد خردمند مرد آن بود که نارد بیاد آنچه ناید بکار خود از حسن اسلام مرد آن بود
بزیارت بر اصحاب مناصب کم رو گر نخواهی که ز اعزاز تو چیزی کاهند همچو باران که نخواهند که بسیار شود ور نیاید ز خدایش بتضرع خواهند
بهترین مراتب آن باشد کان بفضل و هنر بدست آید رتبتی کان نباشد استحقاق زودش اندر بنا شکست آید
اول نظرم کامد بر دنبه لرزانش گفتم که ازو هرگز یک موی کجا روید چون پشم دمید از وی گفتم که چه شد گفتا هر جا که رود آبی ناچار گیا روید
اگر باید ایدل که تا آبروی میان بزرگانت باقی بود مجو نان اگر حاتمت نان دهد مخور آب اگر خضر ساقی بود
بدان گروه بخندد خرد که بر بدنی که روح دامن ازو درکشید میگریند همه مسافر و آنگه ز جهل خویش مقیم بر آنکه پیش بمنزل رسید میگریند
منم ابن یمین که نتوان کرد جز بمن انتساب شعر مرا در میان سخنوران باشد فضل فصل الخطاب شعر مرا نتوان کرد نسخ تا به ابد همچو ام الکتاب شعر مرا نبود فرق در جهانگیری ذره آفتاب و شعر مرا ...
شییان یغجر ذوالرصاصه عنهما رأی النساء و امر الصبیان و اما النساء فمیلهن الی الهوی و اخسؤا الصبی یجری بغیر عنان
ساقی الاصحاب مایا بارقا کالنار هات لا تدافعنی و سافحنی به واذکر ولات ای به رخ مانند آتش وی به لب آب حیات کشتیی میران ز دریای غم ار خواهی نجات راحتی لا تهجریها ساعه من راحتی ان فی ا...
چون جامه چرمین شمرم صحبت نادان زیرا که گران باشد و تن گرم ندارد از صحبت نادان بترت نیز بگویم خویشی که توانگر شد و آزرم ندارد زین هر دو بتر دان تو شهی را که در اقلیم با خنجر خونریز ...
خداوندا ز هر احسان که با ما نمودی در ضیافتخانه جود یکی را از هزار ار شکر گوید نیارد گفت هر کس هست موجود بحق آن کرم کاول نمودی که گردان آخر هر کار محمود