شمارهٔ ٢٩٠
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت آنقدر عمری که دارد مردم آزادمرد کآستین ها در غم او تر کنند از آب گرم فی المثل گر بگذرد بر دامن او آب سرد

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت آنقدر عمری که دارد مردم آزادمرد کآستین ها در غم او تر کنند از آب گرم فی المثل گر بگذرد بر دامن او آب سرد
در جهان هر جا که هست آزاده یی بار غم از تنگدستی میکشد و آن مشقت هم چو نیکو بنگری اکثرش از می پرستی میکشد گر حکیمانه است و گر رندانه می آخر کارش بمستی میکشد نرگس اندر مجلس گلها نگر ...
رای مخدوم که از عالم غیب آگاهست حال من بنده کماهی بیقین میداند من نه آنم که بجز شعر ندارم هنری عیب من همت والام خود این میداند منم آنکس که با کسیر هنر خامه من از شبه ساختن در ثمین ...
روزگاری که ز کس هیچ گزندت نرسد و اندرو وجه معاشی بنظامت باشد دیو را طبع تو مزدوری بیمزد کند گر زیادت طلبی زانچه تمامت باشد صحت و وجه معاشی و ز کس بیمی نه اینسعادت بس اگر زانکه مدام...
زین پیشتر برین لب آب و کنار جوی آزادگان چو سوسن و چون سرو بوده اند هر یک ز روی نخوت و از راه افتخار بر فرق فرقدین قدمها بسوده اند زینگلستان چو باد صبا در گذشته اند آثار خلق خویش بخ...
سالها خاطر مرا ز نشاط هیچ پروای قیل و قال نبود ماه طبعم همیشه خرم بود مهر جان را سر زوال نبود چرخ میخواست تا کند خطری لیکنش قدرت و مجال نبود آخر الامر آنچه خواست بکرد بطریقی که در ...
سر اکابر عالم نظام ملت و دین توییکه چون تو پسر مادر زمانه نزاد هزار سال فلک گر بگرد مرکز خاک کند طواف نیابد چو تو کریم نژاد پس از هزار زبانم که داد وعده تو بیا بگوی چه بندی ز کار ب...
رزق مقسومست و وقت آن معین کرده اند بیش از آن و پیش ازین واصل نمیگردد بجهد هر چه میاید ز نیک و بد بدان خرسند باش کانچه خواهی ز آسمان حاصل نمیگردد بجهد هر که با ادبار آمد توام از آغا...
ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دی مرا چو دید که جز میل انزوا نبود چه گفت گفت که چون روزگار میگذرد ترا که وجه معاشی ز هیچ جا نبود جواب دادم و گفتم که این مپرس از من ازو بپرس که او بنده ...
ز من بخدمت مخدوم من فتوح الله که باد سایه عالیش تا ابد ممدود که باشد آنکه ز روی نیاز عرض کند که از طریق کرم گر بطالع مسعود عنان عزم سوی مخلصان خود تابی شود ایاز تو از راه بندگی محم...
قطعه یی نزد من رسید امروز از سخنهای قدوه الشعرا مرتضی افضل و یگانه دهر فخر سادات و زبده النقبا آن سخن پرور هنر گستر و آن نکو سیرت خجسته لقا و آنکه با صد هزار دیده فلک جز به احول نب...
حلال داشت عراقی نبید و شربش را ولیک کفت حرامست باده و مستی خلاف کرد حجازی و گفت هر دو یکیست حلال دادن می ازین اختلاف تا هستی
خرم دلی که مجمع سودای حیدرست فرخ سری که خاک کف پای حیدرست جاییکه جبرییل بدانجا نمیرسد برتر هزار مرتبه ز آن جای حیدرست در دعوت ملایکه بر خوان آرزو هر نعمتی که هست به آلای حیدرست در ...
ببزم آصف جمشید رتبت گهی کابن یمین از پا نشیند ندارد خویشتن را در مضیقی ز نا اهلی اگر ادنا نشیند فروتر پایه دارد مرد نادان اگر چه برتر از دانا نشیند ندارد قدر گوهر هیچ خاشاک بدریا گ...
بغربت ار چه سپهرم بدان صفت دارد که سوی حضرت شاهم همیشه راه بود ز دل برون نکنم همچنان هوای وطن درین حدیث کسی را چه اشتباه بود که شیر بیشه خود دوست تر از آن دارد که در ملازمت پایتخت ...
با خرد گفتم ای مدبر کار که بدانش چو تو نشان ندهند چیست حکمت که از خزانه غیب برگ کاهی به راستان ندهند بخسیسان دهند نعمت و ناز اهل دلرا بجان امان ندهند آنچه با جاهلان سفله دهند با بز...
باغبانی بنفشه می انبود گفتم ای گوژ پشت جامه کبود این چه رسمیست در جهان که توراست پیر نا گشته بر شکستی زود گفت پیران شکسته دهرند در جوانی شکسته باید بود
بشمس دولت و دین مفخر زمان و زمین سلام من که رساندم پیام من که برد لطیف طبع جهان آنکه گر رسد سوی گل نسیم لطف وی از رشک پیرهن بدرد روان ز نفحه اخلاق او بیاساید چو از نسیم بهاری که بر...
بوستان گل فضل و گل بستان هنر سیف دین ای ز وجود تو هنرها موجود بکر فکرت دل صاحبنظران برباید چون زکتم عدم آید سوی صحرای وجود مهر رایت چو بر اقلیم هنر سایه فکند طالع اهل هنر شد متوجه ...
پدر که مرقد او باد تا ابد پر نور خیال خود شب دوشین مرا بخواب نمود چو دید زاتش محنت کباب گشته دلم نهاد روی سوی من بصد شتاب چو دود ز راه شفقت و از روی مرحمت در حال ز درج گوهر شهوار ق...
بر اوج فلک رایت سروری را ز جمع بزرگان کسی میرساند که داد و ستد باشدش با سخنور زری میدهد گوهری میستاند چنین گر نباشد چرا مرد فاضل باستد بپا پیش او مدح خواند چه خوش نکته یی گفت شیرین...
ببخش آنچه دستت بدان میرسد گرت دست بخشش بجان میرسد که هر نیک و بد کز تو آید بتو مکافات آن بیگمان میرسد سرانجام چون حکم میر اجل بطفل و به پیر و جوان میرسد خردمند را باید آماده بود که...
برو ایدوست مپندار که اندر همه عمر از خط و شعر ترا هیچ گره بگشاید شعر و خط نیست متاعی که بهایی آرد با تو گویم که چرا تا عجبت ننماید مصطفی از همه کس بود بدان قادرتر کین و آنرا به بنا...
مرا فلک بمواعید میفریفت ولیک از آن هزار یکی با رهی نکرد وفا زمانه چند گهی در هوای بوک و مگر غرور داده بامید ثم خیر مرا چو زان غرور بجز رنج دل نشد حاصل ملول گشت ز اصحاب منصب والا بح...